سرویس: غیرتولیدی » نقلی ۰۹:۰۹ - سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳

همایشی از جنس عشق

سنگر کودکستانی ها، اصطلاحی بود که بچه های جنگ برای بچه های کم سن و سال در تیپ قمر بنی هاشم(ع) به کار می بردند.

سه چهار سال است که هر ساله در شهرضا (شهر شهید همت) همایشی برگزار می شود که می توانم نام آن را “همایشی از جنس عشق” بنامم. پنج شنبه سیزدهم شهریور ۹۳، در مدینه العلم همایشی برگزار شد که فکر نمی کنم اتفاقی شبیه آن به این گستردگی در شهرهای دیگر استان، رخ دهد. گردهمایی رزمندگانی که حدود سی سال قبل بیشترشان نوجوان بودند، اکنون با موها و محاسنی سپید گرد هم آمده بودند تا بار دیگر آن روزهای پر از خاطره را مرور کنند. بوی جبهه در محوطه پیچیده و فضا را عطرآگین کرده بود.

حال هوای شب عملیات و غریو “الله اکبر”، بوی نمناک سنگرهای تاریکِ جبهه، صدای انفجار و دود و بوی باروت در ذهن ها تداعی شده بود. بعضی از بچه ها واقعاً سی سال بود که همدیگر را ندیده بودند. دوباره لبخندهای زیبای آن روزهای پر از خاطره و البته از همان جنسِ لبخندهای جبهه، بر لب ها نقش بست و صمیمیت خاکی آن روزها دوباره مرور شد.
امسال جمعیت دو برابر سال گذشته بود چون سید نورالدین بحرینی فرماندۀ شجاع دوران جنگ این بار علاوه بر بسیجیان تحت امرش، فرزندان پسر آنان را هم به خط کرد تا با فرمان « از جلو نظامش» همۀ عشاق به خط شوند و با هم سرود عشق و ایثار بسرایند. شاید قصد سید از دعوت نسل سومی ها این بوده که می خواسته آنان بیشتر با از خود گذشتگی و ایثار پدرانشان آشنا شوند و به نوعی با آنان همزاد پنداری کنند. او بر این باور است که شادترین لحظات عمرش، زمانی است که با همسنگرانش دمخور و هم سخن است.
مراسم با تلاوت آیات قرآن توسط قاری محترم شهرمان آقای فیضی آغاز شد. بعد از پخش سرود مقدس جمهوری اسلامی، وقتی مجری برنامه، جانباز عزیز «دکتر تنهایی» از سنگر کودکستانی ها یاد کرد، اشک شوق بر چهرۀ همان به اصطلاح کودکستانی های سنگر پدافندی عملیات محرم، جاری شد. «سنگر کودکستانی ها، اصطلاحی بود که بچه های جنگ برای بچه های کم سن و سال در تیپ قمر بنی هاشم(ع) به کار می بردند.» یادآوری می کنم در آن زمان، همین کودکستانی ها چنان شجاعانه می جنگیدند که همه انگشت به دهان مانده بودند.
این مراسم برای نسل سومی ها جالب تر می نمود. وقتی در چهرۀ آنان می نگریستم، می دیدیم که آنها با ولع به سخنان هم رزم پدر گوش می کنند.
امسال همایش ما رنگ و بویی مهدوی نیز به خود گرفته بود، چون بچه ها در مکانی حضور یافته بودند که به نام «حضرت صاحب الزمان(ع)» مزین بود، «مدینه العلم شهرضا». مکانی که سربازان امام زمان در آن درس دین می آموزند. مکانی که آن پیر سالک «حاج شیخ غدیرعلی ممیز» آن را بنیان گذاشته است. روحش شاد.
نماز جماعت در این مکان مقدس نیز رنگ و بوی دیگری داشت. بچه ها به یاد آن روزهایی که در سنگرهای کوچک شان پیشانی بر خاک می گذاشتند، سر به سجده نهادند و بر عظمت پروردگار اقرار کردند. امام جماعت هم رزمندۀ بسیجی دیروز، حاج نعمت ا.. صالح، نمازگزاران هم رزمنده و جانباز و آزاده و بسیجی. نماز گزارانی که بیشترشان با تیر و ترکش هایی که در بدن داشتند به رکوع و سجده می رفتند. نمازگزارانی که نه با حرف، بلکه در عمل، ایمان و اعتقادشان را به ربوبیت پروردگار به اثبات رسانده بودند.
وقتی حاج حبیب تاکی از خاطراتش در سنگر کمین پنج جزیرۀ مجنون در سال ۱۳۶۷ صحبت به میان آورد و از سنگری گفت که بعد از فرود خمپاره، به جز خودش هیچ کس سالم نمانده بود، بغض در گلوی مستمعینی که اکثراً خودشان هم نظیر چنین صحنه هایی را دیده بودند، گلوله شد. حاج حبیب مجبور شده بود در آن لحظات مرگ و زندگی و در میان آن همه آتش و خون، دست روی دهان «شهید علی انصاریپور» که لحظات آخر عمرش را می گذرانده، بگذارد تا دشمن صدایشان را نشنود. او به دست قطع شدۀ «شهید سعید پایان» هم اشاره کرد که چگونه دست آن شهید را جداگانه به عقب برده است.
وقتی سید نورالدین از شهادت مظلومانه و پر پر شدن بچه های شهرضا در منطقۀ عملیاتی فتح المبین در عید سال ۱۳۶۱ و حاج مهدی جاوری از خاطراتش از سه شبانه روز با تنی زخمی در میان شهدا سخن گفتند، باز هم بغض ها در گلوی بازماندگان جنگ و جا ماندگان قافلۀ عشق، رسوب کرد.
در این همایش بی ریا، رزمندگان دفاع مقدس مخلصانه و همانند همان روزهای جنگ در تدارک برنامه اعم از اطلاع رسانی، آماده کردن مکان، برپایی نمایشگاه عکس و ماکت عملیات والفجر۸، پذیرایی و … زحمات زیادی کشیدند. آن چه آنان را وادار به این خدمت بی ریا کرده بود، فقط عشق بود و عشق.

منبع: وبلاگ روزهای جانبازی – رمضانعلی کاوسی

همچنین بخوانید:

پاسخی بگذارید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.