سرویس: تولیدی » گزارش میدانی ۱۹:۳۱ - چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳

آیت الله شیخ محمد علی زاهد قمشه ای (ابوالمعارف)

شیخ محمدعلی زاهد قمشه ‏ای معروف به ابوالمعارف در شهرضا در یک خانواده مرفه کشاورز در رمضان سال ۱۲۹۰قمری در محله فضل آباد قمشه دیده به جهان گشود

زادگاه و اجداد ابوالمعارف
رویای مادر
رمز موفقیت ابوالمعارف در طی طریق
آغاز سفری پر مخاطره و در راهی صعب العبور
پایان طی طریق و تحقق رویای مادر
مرتبت عرفانی حکیم ابوالمعارف
مرتبت ابوالمعارف در فلسفه و حکمت اشراق
پایان چهل سال رنج تحصیل و طی طریق
فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و جهاد
نمونه کرامات و پیشگوئیها
غروب غم انگیز

زادگاه و اجداد ابوالمعارف
شیخ محمدعلی زاهد قمشه ‏ای معروف به ابوالمعارف در شهرضا در یک خانواده مرفه کشاورز در رمضان سال ۱۲۹۰قمری در محله فضل آباد قمشه دیده به جهان گشود پدرش حسین ابن آقا باقر قمشه نامش را محمدعلی گذاشت، طبق شجره نامه ، حسنعلی خان سبزواری از سرداران نادرشاه جد ششم او می باشد که معلوم نیست چرا نادر اواخر حکومتش او را به قمشه تبعید می نماید .
محمد علی از کودکی در هر موقعیتی به همراه پدر سوار بر چارپا به باغ و صحرا میرفت و از طبیعت زیبا لذت می برد.
سر گذشت عبرت آموز و افسانه ای او از روزی شروع میشود که شش ساله شد، سر گذشتی که تاریخ علم نظیر آن را کم بیاد دارد….
کودکی عاشق که چهل سال بدنبال معشوق مدام بر سر میثاق و عهد و پیمان بوده، چهل سال راهی صعب العبور و پر ماجرا به درازای عمر یک انسان را پیموده. گذراز صحاری و بیابان های ایران تا سواحل خلیج فارس .
عبور از خلیج فارس و شیخ نشینها و صحاری و آبادیهای بین النهرین و گذر از بادیه ها و بیابانهای جزیره العرب بدون واهمه از مخاطرات ، همه جا تنها با پای پیاده .

رویای مادر
فصل درو بوده پدر محمد علی با دهقانان قرار می گذارند فردا قبل از طلوع آفتاب پیش از آنکه هوا گرم شود برای درو به مزرعه بروند این کودک هوشیار به مادرش می گوید صبح زود مرا بیدار کن می خواهم همراه پدر به صحرا بروم.
دهقانان به موقع با داسهای خود شروع به درو می کنند، در لابلای بوته های متراکم گندم کبک بزرگی در دایره داس یکی از دروگران به دام می افتد ، کشاورز آن را گرفته، محمد علی را صدا می زند بیا که پرنده زیبائی را برایت شکار کردم، او که از شادی به هیجان آمده پرنده را گرفته به سینه می چسباند و با عجله آن را به منزل می رساند ، صدا می زند مادر بیا و این کبک مرا تماشا کن، مادر سبد بزرگی که از چوب بافته شده برایش می آورد، محمد علی در اطاق را می بندد ، کبک را به زیر سبد رها می کند یک ظرف آب و مقداری گندم نزد او می گذارد و به مزرعه بر می گردد.
مدتها زیر سایه درختی می نشیند و به آن پرنده می اندیشد بعد از ظهر تحمل او برای دیدنش تمام می شود، با شور واشتیاق به خانه بر می گردد و به مادر می گوید آمده ام کبکم را ببینم ، یکراست به آن اطاق می رود ، درب را می بندد و سبد را بر می دارد ، کبک بی حرکت ایستاده ، می نشیند و او را در میان دو دست می گیرد ، بهتش می زند ، یک مشت پوشال ، از شدت ناراحتی می گرید، صدای گریه او را مادر می شنود ، سراسیمه وارد اطاق می شود و می گوید چه شده پسرم ؟ او را به مادر می دهد و می گوید ببین آن مرغ زرنگ که صبح با فشار می خواست از چنگم بگریزد انگار خشک شده، توان حرکت ندارد، فقط می لرزد.آب و دانه هایش را هم نخورده ، مادر می گوید، امان از اسارت و تنهائی ، محمد علی از جا بر می خیزد کبک را از مادر می گیرد و می گوید الساعه در باغمان آزادش می کنم ، مادر کلید را به او می دهد ، محمد علی با شتاب خود را به صحرا می رساند ، درب باغ را باز می کند ، چند قدم به جلو می رود ، خوشه های رنگارنگ انگور به او آرامش می دهد ، دستهایش را باز می کند ، کبک تا وسط باغ پرواز می کند و در لابلای شاخه ها ناپدید می شود ، محمد علی کنار دیوار باغ کوتاه زمانی استراحت نموده و سپس به منزل باز می گردد ، نفسی راحت می کشد و می گوید ، مادر او را آزاد کردم ، خسته ام خوابم می آید ، مادر کمی نان خانگی و شیر گوسفند برایش می آورد . محمد علی در گوشه اطاق سرش را بر بالش می گذارد و بخواب می رود .
لحظه ای بعد پدر از کار درو بر می گردد ، سراغ پسرش را می گیرد ، مادر داستان را تعریف می کند و می گوید او را صدا نزن تازه بخواب رفته است. فردا صبح بعد از آنکه پدر به درو می رود ، مادر او را از خواب بیدار می کند و می گوید بیا صبحانه ات را بخور تا خواب جالبی که دیشب دیده ام برایت تعریف کنم . محمد علی دستهایش را با آب چاه می شوید و مشغول صرف صبحانه می شود.
به مادر می گوید ، بگو چه خوابی دیده ای ؟مادر با هیجان ، انگار آن منظره هنوز پیش چشمانش می باشد.!!!
دیشب خواب دیدم مردم دو طرفه کوچه از بازارچه کنار مسجد تا نزدیکی خانه مان صف کشیده بودند و گفتند زاهد از مکه می آید ، من که نام زاهد را تا کنون نشنیده بودم درب منزل ایستادم تا ببینم این زاهد زائر خانه خدا کیست ناگهان از میان جمعیت که همهمه می کردند ترا دیدم مردی با شکوه در لباس روحانیت سوار بر یک اسب سفید به طرف منزل می آئی از فرط هیجان از خواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد .
تو در گوشه اطاق در خواب بودی و من در کنارت نشستم و با خدای خود به راز و نیاز پرداختم.محمد علی با لحن کودکانه می پرسد با خدای خود چه گفتی ؟ می گفتم پروردگارا آیا آن زائر خانه خدا همین فرزند خفته من بود ؟آیا او از عالمان و مقربان در گاهت خواهد شد؟
پروردگارا آیا این خوابی که من دیدم پاداش رهائی و آزادی آن پرنده بود؟
خداوندا من این عزیزم را به تو می سپارم و از درگاه کبریائیت می خواهم که در هر حال او را از جمیع آفات و بلایا محفوظ بداری.
پسرم، من تا موقع نماز با خالق عالم راز و نیاز می کردم.
محمد علی خاموش به سخنان مادر گوش می دهد. انگار که بغض گلویش را گرفته ، مادر بدنبال کارش می رود و او همچنان بدون حرکت غرق دریای اندیشه های کودکانه می باشد زمانی می گذرد مادر صدا می زند پسرم امروز نان خانگی می پزیم زود باش مقداری چوب و هیزم از قلعه به مطبخ ببر الساعه آن دو زن برای پختن می آیند ، زود باش عزیزم دستهایم در خمیر است.محمد علی انگار تازه از خواب بیدار شده، فورا دستور مادر را اجرا می کند، ساعتی بعد بوی عطر نان فضای خانه را پر می کند مادر چندین قرص نان و یک ظرف غذا داخل سبدی می گذارد و می گوید این را برای دروگران ببر و سبد را از باغ پر از انگور یاقوتی برای این زنان که خسته شده اند بیار، زود باش پسرم.«فاصله خانه تا باغ و مزرعه نیم ساعتی راه بیشتر نبود» طولی نمی کشد قبل از ظهر سبد را به خانه می آورد ، مادر انگورها را با آب چاه تمیز می شوید و زنها مشغول صرف آن می شوند. عصر که پدر از درو برمیگردد، محمدعلی کنار او می نشیند می گوید بابا، من می خواهم به مکتب بروم، پدر با خوشروئی می گوید خیلی خوب پسرم، مکتب خانه که نزدیک است و مکتب دار هم آشنا ، فردا باید به درو بروم، مقداری پول به مادرت می دهم ، به اتفاق به مکتب خانه بروید و خود را معرفی کنید.کودک کمی آرام می گیرد و می گوید متشکرم بابا…
فردا صبح مادر طبق رسوم آن زمان چند دانه نان خانگی در سفره می گذارد و با کمی پول نزد مکتب دار می رود و خود را معرفی می نماید .ملای مکتب خیلی اظهار محبت می کند و محمد علی را کنار دستش می نشاند و مادر به خانه بر می گردد.
محمد علی این کودک با استعداد نزد ملای مکتب خواندن و نوشتن را بخوبی یاد می گیرد، ده ساله بوده که از مکتب نزد آقا میرزا خلیل بزرگ امام جمعه قمشه می رود و پس از فرا گیری مقدمات صرف و نحو ، خدمت آیت اله میرزا محمد مهدی قمشه می رسد .
آیت اله از استعداد خارق العاده و قدرت حافظه محمد علی در شگفت می شود و سعی و افر در تربیت علمی و دینی او می نماید، این نوجوان علاوه بر فرا گیری زبان فارسی و عربی و فقه و معارف اسلامی کلیه آیات قرآن را از بر داشته ، از این رو آیت الله تا پایان عمر با این دانشجوی خود دوست و در ارتباط بوده است.
« محمد علی روزی در سن ۱۴ سالگی با مادرش به امامزاده شاهرضا می روند، درویشی دور حیاط و حوض امامزاده قدم زنان با آوای خوش غزلی عرفانی را می خوانده و تکرار می کرده، او به دنبال درویش به راه افتاد و شعر را به سینه می سپارد، بمنزل که بر می گردند ۱۴ بیت ازآن غزل را به تقلید ازآن مرد با آواز می خواند».
محمد علی به کمک حافظه و علاقه ای که به شعر داشته بسیاری از غزلیات حافظ و شعرای به نام را حفظ می نمود ، در ۱۵ سالگی تصمیم می گیرد جهت کسب علوم زمانه به حوزه های علمیه اصفهان برود پس از تحقیق و تفحص با کاروانی همراه شده، فردای آن روز بعد از ظهر به اصفهان می رسد و با یکی از طلاب که در کاروان بوده وارد مدرسه چهارباغ می شود، و خدای را سپاس می گزارد که به کعبه آمال رسیده به تجسس می پردازد و از طلاب همشهری راجع به استادان و برنامه ها اطلاعاتی کسب می کند و آن شب تابستانی را در گوشه ای از مدرسه بر روی حصیری بخواب میرود.
فردای آن روز چون نام جهانگیر خان قشقایی برایش کاملا آشنا بوده، قبل از شروع درس نزد این فیلسوف روشنفکر و حکیم عارف می رود، ضمن شرح تحصیلات ، اساتید خود را در ولایت معرفی می کند. حکیم قشقائی که از منطقه قمشه می باشد، با علاقه و مهربانی به سخنان این همشهری توجه و دستور می دهد همان موقع حجره ای در اختیارش بگذارند، محمد علی آنروز را در جلسه درس و بحث این حکیم شرکت می کند و از آن به بعد در جلسات شیخ محمد کاشی و آیت اله فشارکی و آیت اله نجفی حاضر می شود و کسب فیض می نماید .
این طلبه که عنایت و لطف خاص پروردگار عالم شامل حالش گردیده با استعداد و نبوغ ذاتی چنان پیشرفتی در تحصیل علم نصیبش می شود که مورد توجه استادان و طلاب قرار می گیرد.
وی از نظر منش و تقوی و فضائل اخلاقی هم شاخص و زبانزد همگان می گردد، به طوری که یک روز آیت الله نجفی در خاتمه جلسه درس پس از ایراد سخنانی می گوید در بین شما طلاب فقط یک زاهد است، طلبه ای از جا برمی خیزد و می گوید حضرت استاد، او را معرفی کنید، آیت الله با اشاره دست می گوید آن جوان قمشه ای و از آنروز به بعد همه او را به نام زاهد می نامند و صدا می زنند.و این نام فامیل از آن روز است.
آیت الله نجفی بعدها برای تعلیم بعضی از نوه های خود زاهد را دعوت می کند که برای مدتی در بیتشان سکونت نماید، اطاقی هم در اختیارش می گذارد.
لازم به ذکر است که آیت الهر نجفی مردی ثروتمند و دارای آب و املاک فراوان و باغات متعدد، خیلی زیرک و اهل سیاست ، در استان اصفهان دارای نفوذ فراوان بوده و پیروان و مریدان زیادی داشته به طوری که ظل سلطان ولیعهد و حاکم اصفهان از او حساب می برده.
پسر ارشد آیت الهب به نام شیخ محمد باقر الفت از نخبگان و عالمان بزرگ اصفهان و از دوستان زاهد بود که گهگاهی برای اظهار ارادت به ملاقات او در شهرضا می آمد و زاهد هم هر از چند گاهی برای دیدار ایشان و استادان و دوستان که به اصفهان می رفته در منزل آقای الفت میهمان بوده.
حکیم ابوالمعارف که در سنین جوانی مجتهدی کامل و در فقه و الهیات و فلسفه و حکمت صاحب نظر بوده و مراحل کمال را پیموده ، حدود بیست و پنج سالگی تدریس دروس خارج فقه و الهیات و سطوح عالی فلسفه و حکمت را بعهده می گیرد و همسنگ مدرسین دیگر در مدرسه چهارباغ و یکی دیگر از حوزه ها به تعلیم و تعلم می پردازد.
سر انجام بعد از حدود بیست سال تحصیل و تدریس در اصفهان تحولی حیرت آور او را متحول می کند و می فرماید:
اوضاع جهان ز جام دریاب
در مدرسه حل نشد مسائل
زاهد منما شکایت از یار
خود آمده ای میانه حائل
روح تشنه و بی قرار این عاشق شوریده، با وجودی که استادی مسلم و صاحب نظر بوده هیچگاه او را آرام نمی گذاشته و به آنچه می دانسته قانع و راضی نشده و از آنجا که علم آلت حصول مراد است نه عین وصول، اسرار بسیاری برای او لاینحل می ماند . که در مدرسه از آنها خبری نبوده.
از قیل و قال مدرسه دست شسته و دل کنده و حیران و سرگردان به دیار خود باز می گردد و در کانون با صفای خانواده در کنار پدر و مادر، به تفکر می پردازد کوتاه زمانی که در قمشه بوده با اهالی و دوستان به گفتگو می پرداخته و به انجمن ادبی شعرای شهر دعوت می شود، و غزلیاتی می سراید ، اوقاتی را هم با پدر به باغ و صحرا می رود و او را یاری می نماید، تا اینکه در مسیر تحقیق در می یابد که پیری از او تاد در کهکیلویه ، آبادی سی سخت سکونت دارد و دارای کرامات زیادی است قصد سفر دیدار او را می کند.
و از اینجاست که این سالک طریقت پا را از گلیم عقل و دانش فراتر می نهد و آواره کوه و صحرا می گردد:
سـر فرازی دو عالـم در کلاه عاشقـی است
با قبـای عقل و دانش کـی توان آنجا گذشـت
« زاهد »

رمز موفقیت ابوالمعارف در طی طریق
ابوالمعارف مردی از تبار سرداران که در کودکی پدر و مادرش او را متکی به خود، سختکوش، مقاوم و با ایمان پرورش داده بودند از این جهت هر از گاهی که برای آنها از اصفهان به قمشه می آمده موقع برگشت مدتها منتظر تجمع مسافرین و حرکت کاروان نمی نشسته ، قبل از سپیده صبح از شهر خارج می شده و کمی بالاتر از امامزاده شاهرضا نماز را می خوانده ، به کاروانسرای مهیار که می رسیده کوتاه زمانی بر روی سکوی درب ورودی دراز می کشیده و بخواب می رفته و با این رفع خستگی مجددا براه ادامه می داده، و نماز مغرب را در اصفهان به جا می آورده ، اجداد ابوالمعارف افرادی بلند قامت، قوی هیکل و شجاع بوده اند و او هم علاوه بر استعداد و هوش سرشار، از نظر روانی-آرام و با اراده ، تندگو و با شهامت و از نظر جسمی فوق العاده قوی و نیرومند بود.
چون کوه استوار و همانند درختان جنگلی مقاوم، در مدت هشتاد و دو سال عمر در زمان ما و دوران کهولت همچنان در سلامت کامل زندگی می کرد.واین یکی از رموز موفقیتش بوده در مسیری که پیموده. او همیشه در فصولی از سال مسافرت می کرده که حتی الامکان از شر سرما و گرما در امان باشد و به ندرت با کاروان و راهنما همراه می شده است.
مگر در شرایط خاص که در آن صورت در یک آبادی کوتاه زمانی می مانده و یا با کاروانی به راه می افتاده و چون انسانی سخاوتمند و متمکن بود. با استخدام راهنما و کرایه اسب و یا چارپایان دیگر، مشکلات را برطرف می کرد و از رنج راه می کاست .مردم دوستی و قدرت بیان و نفوذ کلامش در سیر و سفر موجب دوستی و علاقه مردم آبادیهای بین راه می شد، او همیشه کوله بار کتانی به همراه داشته که مواد غذائی و کارد و مایحتاج دیگر را درآن می گذاشته و به شانه ها و پشتش می بسته ، این کوله بار به دفعات او را از خطر و گرسنگی در جاده ها نجات داده، شرح حوادث ده سال آخر این سیر و سفر به افسانه و اعجاز می ماند.
سی سال اول تحصیل در زادگاه و اصفهان لذتبخش و بدون مشکل بوده اما ده سال آخر مسافرت به کهکیلویه و بویراحمد و شیخ نشینهای خلیج فارس و عراق و عربستان سراسر پر مخاطره و با رنج بیشمار طی شده که در سروده ها اشارتی به آنها دارد:
هفتاد و دو وادی بود اندر ره تحقیق
بی پیر مرو این ره پر خوف و خطا را
و در جای دیگر گوید:
داستان عاشقی بس طرفه بود و بوالعجب
کار ما مشکل نمود اما به آسانی گذشت
آنچه بر ما از تو شد ای یوسف مصر جمال
کی بعالم از برای پیر کنعانی گذشت
هر که ادهم وار انر ملک معنی پا نهاد
از سریر سروری و تاج سلطانی گذشت
بعد از این ماوای زاهد کنج میخانه است و بس
چونکه بی محبوب و می ویرا پشیمانی گذشت

آغاز سفری پر مخاطره و در راهی صعب العبور
زاهد، این عاشق دلباخته اواخر تابستان بسوی سی سخت در منطقه کهکیلویه به قصد دیدار سید محمد شفیع از سادات سن بند، همان پیر روشن ضمیری که ذکرش رفت براه می افتد، راهی ناامن که دزدان و راهزنان در هر کوه و دره در کمین کاروانیان و رهگذران بسر می برده اند.
او در تمام مسافرتها لباس روحانیت بتن داشته که در آنزمان خیلی مورد احترام جامعه بوده است و تصور می رود راهزنان در جاده ها متعرض یک روحانی نمی شده بعد از چند روزی گذر از آبادیها و دشتها و جلگه های سرسبز و خوش آب و هوا به سی سخت می رسد و به دیدار سید نائل می گردد.
مدتی که با او محشور بوده، ضمن مشاهده ظهور لطائف غیبی و بروز آثار حیرت انگیز و شگفت آور این عارف وارسته از هدایت و تعلیماتش نیز بهره مند می گردد.
اواخر مهرماه از او جدا شده و صبح زود بسوی زادگاه خود رهسپار می شود، در طول سفر راه را گم کرده و حوالی غروب آفتاب به یکی از جنگلهای آن سرزمین می رسد، باد سردی شروع به وزیدن می کند، هوا کم کم رو به تاریکی می رود و صدای غرش و نعره حیوانات درنده و زوزه گرگهای گرسنه از درون جنگل در فضا می پیچد، زاهد که به شدت احساس خطر می نماید در صدد چاره بر می آید.
متوجه درخت کهن خشکیده ای می شود در فاصله نسبتا دور از جنگل که چندین آشیانه بزرگ در لابلای شاخه های آن وجود داشته با شتاب به طرف آن روانه می گردد، به امید اینکه شب را بر بالی آن در کنار آشیانه ای به صبح برساند.
خوشبختانه تنه این درخت سالخورده را حشرات خورده و حفره بزرگ در آن ایجاد کرده بودند و او بدون فوت وقت با عجله بوته ها و هیزم های خشک و سر و شاخه پراکنده این درخت را جمع آوری و درون شکم پوسیده آن را پر می کند و با یک عدد چوب کبریت که در سجاف قبایش دوخته بوده از همان چوب کبریت هائی که با مالش به یک جسم زبر مشتعل می گردیده، با احتیاط ابتدا عبای خود را جلوی حفره درخت می گیرد که مانع وزش طوفان بشود، کبریت را به ته کفش می کشد روشن می شود آن را آرام به درون بوته های خشک می زند هیزم ها که شعله ور می شوند، آرام آرام عبای خود را کنار می زند تا جریان هوا آتش را به تمام قسمتها سرایت دهد، طولی نمی کشد زبانه شعله های این درخت تنومند چون کوه آتشفشان به آسمان می رود و سراسر دشت را روشن می نماید غرش حیوانات درنده که از آتش وحشت دارند خاموش شده و سکوت بر دشت حاکم می گردد.
ابوالمعارف تا صبح کنار آتش به ستایش و راز و نیاز با خدای خود می پردازد سپیده می دمد، نماز صبح را می خواند و با مقداری خاک و شن تل بزرگ آتش به جا مانده را می پوشاند که به جنگل سرایت نکند، آفتاب از افق سر می زند و زاهد راه شمال را تشخیص می دهد و در پیش می گیرد، هنوز مسافت زیادی نپیموده، که از پشت سر دو نفر صدا می زنند کور شو، اما زاهد بدون اعتنا به راه خود ادامه می دهد آنان چندین بار گفته خود را تکرار می کنند. اما بی نتیجه.
تپه ها را دور می زنند و از روبرو سد راه می شوند، یکی از آنان می پرسد تو کی هستی زاهد در جواب می گوید طلبه ای هستم که راه را گم کرده ام، دیگری می پرسد از کجا می آئی، جواب می دهد از منزل سید محمد شفیع، آن دو به محض شنیدن نام سید شروع به عذر خواهی می کنند و می پرسند حتما شام و صبحانه نخورده ای و سفره شان را بر روی زمین پهن می کنند و می گویند بفرمائید شما میهمان ما هستید، بعد از خوردن صبحانه او را تا مرز یک آبادی همراهی می کنند، راه را نشان می دهند و بر می گردند.
چند روزی بعد زاهد پس از گذر از کوه پایه ها و صحاری و آبادیها به خانه بر می گردد و بار دیگر در کنار پدر و مادر می آساید با مردم محشور می شود به سئوالات آنان پاسخ می گوید و زمانی را در مزرعه و باغ و صحرا می گذراند.
این طلبه طریق حق دست از طلب بر نمی دارد و هیچگاه خود را بی نیاز از کسب علم و معرفت نمی داند و سر انجام روزی فرا می رسد که در جهان لایتناهی علم و عشق بر اریکه سلطنت تکیه می زند و اعلام می کند:
منم که آینه حسن روی جانانم
منم که مشعله شمع ماه تابانم
به ملک عشق منم شاه بی کلاه امروز
اگر چه پور یکی سالخورده دهقانم
سریر مسکنت و فقر جایگاه من است
که در ممالک اقلیم روح سلطانم
بعقل و دانش و فضل و کمال یاوه مبال
که من یگانه به عشق افتخار دورانم
همان قرار که بستم به تار گیسویت
مدام برسر میثاق و عهد و پیمانم
خرابتر ز دل ما نیافت ماوایی
نهاد گنج غمش را به کنج ویرانم
بکام خویش اگر بینمت شبی در خواب
هزار ماه فرو ریزد از گریبانم
برفت زاهد و از وصل یار بهره نیافت
در این امید بسر شد دریغ پایانم

این عاشق بیقرار در ره کشف حقایق قصد سفر به هندوستان می کند و برای اینکه بار دیگر از انفاس قدسیه سید محمد شفیع بهره مند گردد، راه جنوب را در پیش می گیرد و مجددا از منطقه جنگلی و سرسبز کهکیلویه می گذرد و بخدمت مراد می رسد و شرح سفر می دهد.
شبی را با او می گذراند، سید بعلت کرامات کانون توجه اهل تحقیق بوده، فردای آن روز دو نفر از علمای یکی از بلاد بزیارت شیخ می آیند و به بحث و گفت و شنود می پردازند و آخر شب در اطاقی بر روی حصیر بخواب می روند.
سحرگاهان سید با هراس آنان را صدا می زند، زود باشید فورا اطاق را ترک کنید، زاهد سریع به حیاط خانه می آید و آن دو شیخ به علت خستگی راه با اکراه و تاخیر از اطاق بیرون می آیند، در همین لحظه زلزله مهیبی زمین را میلرزاند و ساختمان را با خاک یکسان می کند و زاهد بقصد سفر پیشانی مراد را می بوسد و به راه می افتد.
در سی سخت عصای بلندی از چوب ارژن که سخت ترین چوب جنگلی و دارای پوسته طلائی مقاوم است خریداری می نماید، این عصا را تا پایان عمر در کوچه و صحرا به دست داشت بدون اینکه کوچکترین خدشه ای به پوسته طلائی آن وارد شود.
پس از گذشتن از آبادی و صحاری در مسیر راه به رودخانه ای می رسد که پلی نداشته و هنوز هم گویا ندارد، معروف به رود ماربر، شیب تند و سرعت آب در این رودخانه به حدی است که هر موجود تنومندی را با خود می برد و زاهد چاره ای نداشته که از این رود خطرناک عبور کند.
« خوشبختانه در سالهای اولیه تحصیل در اصفهان حدود۱۷-۱۸ سالگی که جوانی پرشور بوده بعلت علاقه زیاد اسب سواری و شنا را نزد مربیان ماهر بخوبی فرا گرفته و روزهای تعطیلی در فصل تابستان بهترین ورزش و سرگرمی او اسب سواری و آب تنی و شنا در زاینده رود بوده است ».
ابتدا با عصایش در چند نقطه عمق آب را اندازه گیری می کند و چون برای مسافرتهای طولانی لازم بوده پول کافی در اختیار داشته باشد، مادرش مقداری زر و سیم در حاشیه قبا و لباسهایش می دوخته از این رو برای حفظ آنها لباسها و کوله پشتی اش را با رشته ها و آسینهای بلند بدور عصا می پیچد و سپس عصا را به راستای پشت می بندد و با پارچه عمامه و کمر بند به دور سینه محکم گره زده خود را به آب می زند، با امواج درگیر می شود و با تلاش فراوان مسافتی نسبتا دورتر خود را به آن طرف ساحل رودخانه می رساند و از خطر می رهد.
تا خشک شدن لباسها، ساعتی را به استراحت کنار رود می نشیند و سپس به راه خود ادامه می دهد، شب را در یک آبادی در همان حوالی به صبح می رساند و مجددا از تپه ماهورها، آبادی به آبادی در جاده های خاکی گاهی همراه کاروانی طی طریق می کند، در یکی از ولایات بین راه با درویش پیر روشن ضمیری آشنا می شود که آن هم قصد سفر به سرزمین عجایب هندوستان را داشته با او همسفر می شود و به سوی خلیج راه می سپارند، سر انجام بعد از گذشت چند هفته به بندر لنگه می رسند و به منزل امام جمعه آنجا از شیوخ سرشناس، شبیر ابن علی الموسوی البحرانی می روند و چند روزی می مانند و سپس برای عزیمت به کلکته به یک کشتی که در ساحل لنگر انداخته وارد می شوند، مدت زمانی می گذرد و کشتی آماده حرکت نبوده، آن پیر عارف در اثر هوای شرجی دریا و شرایط نا مناسب دچار کسالت می گردد و سرانجام شبی فوت می نماید، کارگران کشتی او را به ساحل منتقل و پس از غسل و کفن، زاهد بر جنازه او نماز می خواند و به خاکش می سپارند حکیم از سفر به هندوستان منصرف می گردد و قصد عتبات می کند که بنابر در خواست امام جمعه مدتی برای تعلیم و تدریس فرزندانش وعده ای دیگر از طلاب آن دیار چند ماهی در بندر لنگه منزل امام جمعه می ماند و سپس با کشتی از طریق دریا به بحرین می رود و وارد منامه می شود، به مسجدی رفته چون ماه رمضان بوده، پس از خواندن نماز، در اطاقک این خانه خدا معتکف می گردد. هر شب بعد از نماز مغرب، شخصی دست به درب می زده و یک ظرف غذا و آب داخل اطاق هم بدون شمع و پیه سوز، نه زاهد او را می دیده و نه او زاهد را چندی بدین منوال می گذرد و با همین یک وعده غذا افطار می کرده و به تفکر و عبادت و ریاضت مشغول بوده است.
بعد از اقامت در بحرین به قصد سفر به عراق سوار یک کشتی بادی می شود این کشتی دچار طوفان می گردد ، چند روزی گاهی تا وسط دریا سرگردان می شود و زمانی امواج آن را به ساحل می راند که موجب وحشت و هراس سرنشینان شده، سرانجام با کشتی دیگری وارد بصره و از آنجا طبق عادت دیرینه با پای پیاده تک و تنها از دشتها و روستاها می گذرد.
و چندین مرتبه در بیابانهای بین النهرین راه را گم می کند و از برگ گیاهان و میوه های جنگلی سد جوع می نماید و هر بار با صدای زنگوله گوسفندان و یا آوای ساربانان و کاروانیان و عبور رهگذران از سرگردانی نجات می یابد. سرانجام با کاروانی راه نجف را در پیش می گیرد. نجف شهر مقدسی که مسلمانان حوزه علمیه آنرا مهد علم و کانون نشر معارف قرآنی و اعراب را منحصرا پرچمدار و معمار تمدن و فرهنگ اسلامی می دانسته و اکثرا بخاطر همزبانی در این مرکز اسلامی به تحصیل و تدریس می پرداخته اند، این حوزه علمیه مقام و اعتبار شامخی در علوم عقلی و نقلی و فقه و الهیات داشته و این به برکت مراجع بزرگ به عالمان به نام ایرانی است که به سبب ارادت به خاندان نبوت در دو شهر کربلا و نجف رحل اقامت افکنده و به تدریس پرداخته اند.اکنون حکیم ابوالمعارف با کوله باری وزین از معارف ، پس از سی سال تحصیل علم و حکمت و تسلط به ادیبات عرب و مطالعه و آشنایی با آثار عالمان و شاعران آن دیار در حوزه پر آوازه نجف آستین فلسفه و حکمت را بالا می زند و با مشاهیر و دانشمندان آن مرکز علمی به تبادل افکار و آراء می پردازد، و نرد فحص و فصاحت و بحث و بلاغت باخته و با دانش و معرفتی که به آیات قرآنی و اسرار فرقانی داشته به تفسیر اشعار غزلسرایان ایرانی نظیر مولوی و حافظ که مشحون از آیات قرآنی است و مقایسه آنها با اشعار شاعران، مصری و عرب می پردازد و با بیان شرح حال خادمان و هنرمندان اسلامی و فرهیختگان کشورمان از جمله سلمان فارسی پیرو صدیق و یار با وفای حضرت محمد (ص) تا ابن سینا ، رودکی ، رازی ، غزالی و شیخ بهائی و حکیم صهبای قمشه ای نقش کشورمان را در ایجاد و گسترش هنر و فرهنگ و تمدن اسلامی با توجه به واقعیات تاریخی و اینکه ایران در چهار راه تعاملات و تبادلات فرهنگی جهان قرار داشته آشکار می نماید و نظر آنان را به حوزه های علمیه این سرزمین بخصوص اصفهان که آن روزگار مهد علم و حکمت بوده و دانشمندان و مراجع بزرگی را پرورش داده جلب می کند.وی به مدت قریب ده سال در نجف و کربلا و بغداد به تکمیل معلومات و تحقیق و تدریس می پردازد و بیشتر زمان را در بغداد که مرکز علوم جدید بوده سکنی گزیده و علم نجوم و ریاضی، هندسه، طب، تاریخ و علوم دیگری را تکمیل می کند یا می آموزد.زمانی که ابوالمعارف در بغداد سکونت داشته خدمت پیری روشن ضمیر از اشراقیون می رسد، که از اعجوبه های روزگار بوده است مدتها با او محشور می شود و از پرتو وجودش پی به رازها می برد و رمزها می آموزد او در یک اطاق بدون فرش و امکانات دیگر بر روی تخته پوستی زندگی می کرده خانقاه آبریز نداشته است اما همیشه پاک و مطهر می شده روزی که این حکیم اشراق چشم از دنیا می بندد و به سرای دیگر می شتابد عاشقان و پیروانش او را غسل و کفن می کنند و زاهد بر تابوت او نماز می خواند ، تابستان سوزانی بوده پس از اینکه او را در گورستان بغداد بخاک می سپارند مریدان وپیروان عرق ریزان قصد مراجعت می کنند ، اما گرما تاب وتحمل باز گشت به آنها نمی دهد ، ناگهان ابری در آسمان ظاهر می شود ، نسیم خنکی می وزد و ریزش باران سراسر قبرستان را می شوید و جاری می شود، هوا خنک و بهاری می گردد و این هم از عجائب و کرامات این نادره زمان و شاید هم آخرین پیام و رمز او بوده از عرش اعلاءبه رهروانش…!!! حکیم ابوالمعارف در غزلی اشارت به مراد خویش دارد.

ما علم عشق از دل آزاد خوانده ایم
نی از طریق صحبت و فریاد خوانده ایم
فاش و عیان حقایق اسرار کائنات
بی قیل و قال خدمت استاد خوانده ایم
ما حکمت و بیان و معانی بس بدیع
ز اشراق جام در خط بغداد خوانده ایم
ما درس شوق و شیوه رفتار عاشقی
زاهد صفت به محضر اوتاد خوانده ایم

پایان طی طریق و تحقق رویای مادر
زمانی که حکومت مرکزی مصوبه متحد الشکل بودن لباس را صادر می کرد که فقط مجتهدین مجاز به پوشیدن لباس روحانیت بوده اند، از اینرو حکومتی شهرضا علاوه بر اعطای حکم شریعت مداری شهر، به زاهد دعوت می نماید از کلیه وعاظ و معممین چه آنها که مجوز داشته و یا نداشته اند را جهت تعیین میزان تحصیلاتش امتحان نماید، همچنین آیت اله فشارکی از اساتید دوران طلبگی او که مجتهدی به نام، صاحب رساله و از مراجع بزرگ تقلید اصفهان بوده برای ابوالمعارف که اکنون با گنجینه عظیمی از حکمت و الهیات ، ماحصل چهل سال رنج تحصیل تازه از بلاد اسلامی بازگشته برگ مرجعیتی باین مضمون می نگارد.

بسم الله الرحمن الرحیم
لا یخفی علی اهل التحقیق من الفضلاء و اهل العلم بان جناب الفضل العالم الکامل قدوه المحققین و زبده المدققین جامع المعقول و المنقول الشیخ محمد علی الشهیر بزاهد ادام الله ایام افاضاته قد کان منذ اربعین سنه یشتغل بالتحصیل و التدریس فی العربیه و الفقه و الاصول و الحکمه الالهیه و هو از علماء مراجع تقلید و مجاز و مصدق در اجتهاد و قائم به نیابت امام زمان عجل الله تعالی فرجه می باشند
فی شهر ذیقعد الحرام۱۳۴۷
الحقر حسین الفشارکی

مرتبت عرفانی حکیم ابوالمعارف
زاهد قسمتی از عمر خود را برسم سالکان طریقت در سفر گذرانده و با بسیاری از مشایخ عرفان دیدار و معاشرت داشته هزار بادیه پیموده و هفت شهر عشق را گشته است.دکتر انوار استاد عالی قدر ادب و عرفان دانشگاه تهران در مقدمه دیوان او از انتشارات همان دانشگاه چنین اظهار نموده است….
از اشعار و آثار ابوالمعارف چنین بر می آید که این حکیم و عارف ربانی طریقت و شریعت را پیموده و صاحب حال و مقام گردیده است و مقامات هفتگانه ، توبه ، ورع ، زهد ، فقر ، صبر ، توکل و رضارا شناخته و در سلوک این مقامات ممارست نموده و در برابر هر یک حالی درونی یافته است و به احوالمراقبه ، قرب ، محبت، عشق ، خوف ، رجاءو شوق ، انس ، اطمینان ، مشاهده و یقین، رسیده است و مقام را که امری اکتسابی و عملی است با حال یعنی احساس و انفعال درونی و روحا نی در آمیخته و از علم الیقین که تعلقاست به عین الیقین یعنی تخلق رسیده و بر مسند حق الیقین و تحقق تکیه زده است .

مرتبت ابوالمعارف در فلسفه و حکمت اشراق
زاهد از جمله اشراقیون و حکمای پیرو افلاطون که معتقد به ادراک حقایق از طریق الهام می باشند بوده و در این طریق حیران و سرگردان خار مغیلان را بجان خریده، رنجها برده و گنجها جسته، آواره کوه و بیابان گردیده و سر انجام از خم فلاطون جامی نوشیده و در نهانخانه دل عکس رخ یار دیده و پشت پا بر حشم و دولت قارون زده است .
زاهد، این عاشق بیقرار بار دیگر در مسیر تحقیق در می یابد که پیری روشن ضمیراز اوتاد در جوار کعبه سکونت دارد. اوائل پائیز بوده، بدون واهمه سرزنش خار مغیلان راهی خانه خدا می شود این بار هم اکثرا با پای پیاده و تنها ، آبادیها و بیابانهای سوزان جزیره العرب را پشت سر می گذارد و به خدمت مراد می رسد، و به مدت یک سال با او محشور می گردد و کسب فیض می نماید، و از خم افلاطونی این شیخ اشراق لبی تر می کند و جامی می نوشد این مرتبه در سرزمین وحی و در کنار خانه خدا.پس از یک سال آن پیر روشن ضمیر از مرید خود می خواهد هر چه زودتر به موطنش مراجعت کند، اما با مخالفت و اکراه او مواجه می شود به ناچار تذکر می دهد که مادرش نگران و پریشان است .
فراق سالهای متمادی فرزند چنان این را به ستوه آورده که شبها به مطبخ می رفته و درب آن را می بسته برای اینکه همسایه ها صدایش را نشنوند سرش را داخل تنور می کرده و با شیون و فغان از خدای خود می خواسته که فرزندش را به او بازگرداند ، زاهد از شنیدن این سخن مراد ، منقلب و مضطرب می گردد ، وی را در آغوش می گیرد . مراد او را به خدا می سپارد و از هم جدا می شوند.
او یک اسب سفید اصیل عربی خریداری می نماید و سراسیمه به سوی وطن رهسپار می گردد ، بیابانها و آبادیهای عربستان را پشت سر می گذارد و از راه عراق وارد خاک ایران می شود. در کرمانشاه شبی را به صبح می رساند و با خرید آذوقه ، قصد سفر داشته ، کاروانیان که تازه از راه رسیده بودند هشدار می دهند که در راه برف سنگینی باریده و احتمال خطر بسیار است ، زاهد که با خطرسالهاست دست و پنجه نرم کرده این بار هم به عشق دیدار مادر هراسی بدل راه نمی دهد و به سوی اصفهان به پیش می تازد ، در راه به جائی می رسد که ارتفاع برف تا زیر شکم اسبش بوده خوشبختانه آن اسب اصیل عربی با هیکل نیرومند کوتاه نمی آید، سرش را بالا می گیرد و مانع را نادیده از آن می گذرد.
او تعریف می کرد، از سوراخهای بینی اسب فشار بخار آب موقعی که سرش را بالا می گرفته ، بصورت بلورهای کوچک و درخشان یخ همانند دو فواره منظره بدیعی بوجود آورده بود.
ایشان بعلت در دست داشتن دهنه اسب انگشتش را سرما می زند که تا پایان عمر بی حس بود. او در هر آبادی جهت تیمار اسب و خوراک او ، کوتاه زمانی توقف و استراحت می نماید.
سر انجام به مزارع زادگاهش می رسد، از اسب پیاده می شود و با عده ای از کشاورزان به گفتگو می نشیند دهقانی فورا خبر را به دیگران می رساند و اهالی جهت استقبال به طرف منزل او روانه می گردند و اطراف بازارچه مسجد محل جمع می شوند ، مادرش از شنیدن هیاهوی مردم از ساختمان بیرون می آید ، هنوز نمی داند چه خبر شده ، از رهگذری می پرسد این جمعیت برای چیست؟ او که این مادر را نمی شناخته می گوید ، زاهد از مکه می آید ، در این هنگام همهمه و صدای سلام و صلوات مردم بلند می شود.مادر چند قدم به جلو می رود سیمای درخشان فرزندش را سوار بر اسب سفید می بیند و خوابی را که چهل سال پیش در دل شب دیده بود اکنون در روز روشن عینا مشاهده می نماید، اشک شوق از چشمانش سرازیر می شود و زنگار غم از وخودش می زداید، خدای را سپاس می گوید، پسرش را آغوش می گیرد و بر پریشانی پر فروغش بوسه می زند ، واین آخرین روز فراق جانسوز و چهل سال رنج تحصیل فرزندش را با شادمانی تا پایان زندگی جشن می گیرد.

پایان چهل سال رنج تحصیل و طی طریق
تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید خواجه عبدالله انصاری جلد اول صفحه ۴۰۶ از عارفی از درجه ایمان پرسیدند:
گفت:آدمی بباید چهل سال دوید تا حقیقت جمال ایمان بداند و راز این معنی آنست که پیغمبران را پیش از چهل سال وحی ممکن نشد روندگان راه را چهل سال جان و دل در باید باخت تا به حقیقت ایمان رسند.
چون به حقیقت ایمان رسیدند ایشان را امروز بهشت نقد و فردا حیات عدن باشد . امروز آنان را بهشت وصل و فردا بهشت وصل و فردا بهشت فضل.امروز بهشت عرفان و فردا بهشت رضوان است .
توضیح: حضرت مسیح از بدو تولد استثنا بودند.
– نقل از کشف الاسرار ده جلدی خواجه عبدالله انصاری امام احمد میبدی

فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و جهاد
مردم دوستـی ابوالمعـارف و عشـق به وطن همانند اجدادش چون ستـاره درخشانـی بر پیشانی این رادمرد می درخشید او در طول سالیان متمادی با ارتجاع و اوهام و خرافه پرستی و جهل و بیسوادی مبارزه می کرد و مردم را ارشاد و به صلح و دوستی مهر و محبت ، علم آموزی و خدمت به همدیگر و عشق به خالق یکتا دعوت می نمود.
این رند خراباتی برای نیل به مقصود بدوا چاره کار را همانند عبید زاکانی و همچون سلف خود خواجه شیرازی به قلب روحانی نمایان ریاکار دنیا پرست می تازد اما بر عکس حافظ که با سر پنجه ظریفش نقاب را از سیمای زاهد نمایان بر می دارد و می فرماید:
زاهد،این مسلمان متعهد بدون واهمه از جو نامساعد ضد علم و فرهنگ حاکم ، قلندرانه علیه زاهد نمایان دین فروش می سراید:
و بدینوسیله پرده ها را از چهره وعاظ السلاطین قدرت طلب و زراندوز زن ستیز دین فروش میدرد و توبه و وقاحت و ریا کاری آنها را برملا می کند.
ابوالمعارف می داند در این نبرد سهمگین هیچکس به توفیق چندانی نائل نمی گردد، از این رو که استبداد و جهل عمومی ریشه در اعماق تاریخ دارد و ریا کاران و صاحبان زر و زور و تزویر بقصد فتنه انگیزی و استحمار با هر نوع تساهل و تسامح و آزادی اندیشه و بیان و خلاقیت و نوآوری مخالفت می کنند.
خوشبختانه در همین ایام تعلیمات عمومی که مولود انقلاب مشروطیت می باشد مطرح می گردد و به همت گروهی از روشنفکران بنام و روحانیون سرشناس و مترقی ، چاره عقب ماندگی ایرانیان از کاروان تمدن، آموزش عمومی با برنامه هائی که در کشورهای پیشرفته اروپائی و آمریکایی پیاده شده پرداختن به این تعلیمات تشخیص داده شد و جهت آشنائی مردم و نسل نوپا به علوم و فنون عصر برنامه ها پیشنهاد و به اجرای آن اهتمام می شود. اما عده ای روحانی نما و حامیان آنان ملاکین بزرگ و خوانین برای حفظ اقتدار و منافع خود علم مخالفت را بر افراشتند و سد راه شدند ، و در اکثر شهرها توسط جهال و مزدوران کار به زد و خورد با مردم ، تخریب و غارت و به آتش کشیدن مدارس کشید و موقتا باعث رکود و تعطیل برنامه ها شدند .اما در شهرضا زاهد باتفاق چند روحانی فاضل و روشنفکر و فرهیختگانی همچون دکتر لبیب و دکتر دانشگر پزشکان محبوب مردم و محمد باقر خان کیان ، کلانتر شهر و علیرضا خان کیان رجل سیاسی و خوشنام که از فرهنگ دوستان صدیق بودند جلساتی تشکیل می دهند و اهالی را دعوت به علم آموزی فرزندانشان در مدارس جدید می نمایند . مخالفین که منافع خود و اربابانشان را در خطر می دیدند تاسیس مدارس و برنامه های آنرا توطئه اجنبی کفر آلود برای از بین بردن دین مبین اسلام و آموزش زبان نصارا و بهائی کردن کودکان ، بیان و تبلیغ می کردند ، در چنین فضای مسموم ، زاهد بدون واهمه از چماق تفکیر وعاظ المالکین که دارای نفوذ و امکانات فراوان بودند به مردم هشدار می دهد:
و با نوشتن مقالات و سرودن شعر معروف:
« بر در مدرسه علم گذر باید کرد » همه آن سمپاشی و تبلیغات فتنه انگیز را خنثی می کند.
او کمر همت را می بندد و به عنوان اولین معلم در اولین مدرسه مجانی به تدریس می پردازد و سد را می شکند ، مردم فهیم شهرضا که متوجه می شوند حکیمی فقیه تعلیم و تربیت فرزندانشان را تقبل کرده و بعهده گرفته از همدیگر سبقت می گیرند ، طولی نمی کشد که جمعیت کلاسها به حد نصاب می رسد و دکتر دانشگر طبیب روشنفکر هم مدیریت مدرسه را بعهده می گیرد.
زاهد پس از چند سال تدریس و تثبیت اوضاع به زندگی عادی بر می گردد و دکتر دانشگر به همان ترتیب استعفا می کند و بکار طبابت می پردازد .
نهالی را که این رادمردان در آن روزگار تیره آبیاری نمودند ، امروز درخت تنومندی شده که سرشاخه هایش به بار نشسته وثمره آن فرهیختگانی است که در حقیقت از این نوع مدارس در داخل کشور و اقصی نقاط عالم در مراکز دینی فرهنگی و خدماتی و درمانی و تحقیقاتی د رخدمت بشریت می باشند. دانشمندان و مردم و شهرضا زاهد را به خاطر خدماتش به فرهنگ ابوالمعارف نام نهادند .دکتر ناظرزاده کرمانی استاد فقید ادبیات دانشگاه تهران در شرح حال ابوالمعارف چنین اظهار نظر نموده.« زاهد که در انواع علوم متداول عصر خود رنجها کشیده و در هر یک تسلط و تبحر یافته و در نتیجه روشنفکری اقدام به خدمت د رمدارس جدید کرده.
از این رو مردم شهرضا بپاس خدمات فرهنگی با ارزش آن مرحوم به او عنوان ابوالمعارف شهرضا داده اند که الحق این عنوان شایسته و برازنده چنین شخصیت علمی ارزنده ای می باشد.
حکیم زاهد به پیشرفت علم و تکنولوژی و سیر تحولات جهانی آشنایی و وقوف کامل داشت. در یک مجموعه شعری با زبان عامیانه و شیرین وضع استعمارگران بین المللی و اهداف آنان را به نظم در آورده بود.که متاسفانه به خاطر مسائل امنیتی این مجموعه را شخصا معدوم نمود.
استاد پس از ترک مدارس در گوشه عزلت با مناعت طبع در نهایت سادگی می زیست این زاهد خلوت نشین با خوی درویشی و بلاتعینی که داشت همچون اسلاف خود حکیم صهبای قمشه ای و جهانگیر قشقائی برای همیشه عمامه را از سر بر می دارد و می سراید:
و از آن پس تا پایان عمر در خدمت مردم به ارشاد و پاسخگویی مسائل تربیتی ، شرعی و عملی و فقهی و تعلیم و تربیت افراد می پردازد.
ابوالمعارف اکثرا در بهار و تابستان به صحرا می رفته و با برداشت محصول از آب و ملک موروثی که از در آمدش امرار معاش می نمود با رعایا همدلی و همراهی می کرد و اوقاتی را هم در باغ با صفای انگور در صحرای سرسبز فضل آباد خود را مشغول می نمود.
بشر از بدو خلقت تا به امروز به دنبال کشف مجهولات بوده است و به مدد علم بسیاری از آنها را کشف نموده اما هنوز اسراری در پرده ابهام است که قرون متمادی است به آنها می اندیشد و از درک حقیقت عاجز مانده است.
پیشگوئی ها، معجزات و کرامات از آن جمله اند. داستان عصای حضرت موسی(ع)و مائده آسمانی و معراج حضرت محمد(ع)و سنگ ریزه های پیل کش ابابیل و زنده نمودن مردگان توسط عیسی مسیح و تعبیر خوابهای انسان که به حقیقت پیوسته از آن جمله هفت سال خشکسالی و هفت سال بارندگی و سرسبزی به تعبیر یوسف پیغمبر و طی الارض انسان که خود معمای بزرگی است.روشنفکر نمایان و علم گرایان بی مایه به سادگی از کنار این مجهولات می گذرند و آنها را خرافات و زاده تخیل انسان می دانند و بدینوسیله شانه از زیر بار گران خالی می کنند.
عرفا و حکمای اشراق اسرار غیبی را از چشمه ماوراءالطبیعه و پک واقعیت می پندارند که با چشم دل باید به حقیقت آنها پی برد.

نمونه کرامات و پیشگوئیها
نامگذاری فرزندان قبل از ازدواج
فردای روزیکه از بلاد اسلامی برگشته بود یکی از فامیل نزدیک بدیدنش می آید و می گوید، دیشب خواب دیدم در اطراف خانه شما شش اطاق وجود داشت و در هر یک طلبه ای کتاب بدست نشسته بود، زاهد می گوید بله اینها پسران من بنامهای عبداله، نوراله، الی ششم حبیب اله بوده اند، آن خویش با نیشخند می گوید حکیم شما هنوز ازدواج نکرده چگونه برای شش فرزند نامگذاری کرده اید؟
پیشگوئی تولد و مرگ فرزند
یک روز به من گفتند بزودی خواهری پیدا می کنی خوش سیما که خال سیاهی بر صورت دارد. نامش را جنت می گذارم ، شش ماه میهمان شماست و سپس به بهشت می رود. چندی بعد جنت باهمان مشخصات متولد شد و شش ماه بعد هم وفات نمود.
پیشگوئی و نامگذاری سه فرزند یکی از دوستان
برادر ارشدمان تعریف می کند ، روزی به اتفاق پدر به طرف خانه روان بودیم، در مسیر مردی درب منزلش ایستاده بود از دور سلام کرد و احترام خارج از حد متعارف نمود، در راه از ایشان پرسیدم این آقا کی بود؟
و چرا اینقدر تکریم نمود؟گفتند او فلانی رئیس فلان اداره است.
چون دوستدار شعر و ادب می باشد روزی من و چند تن دیگر از شعرای شهر را به منزلش دعوت کرده بود، ناگهان آه بلند و سردی کشید که همه متوجه شدند. از او علت را پرسیدم، گفت: استاد، من آرزوی داشتن فرزند دارم اما همسرم نازاست، به او گفتم نگران نباش از کلفت جوان صیغه ای که داری بزودی صاحب سه فرزند پسر بنامهای……… می شوی.یکی از ادبا با کنایه گفت حکیم این شعر بود که گفتی؟
در جوابش گفتم نه شاعر، شرح یک واقعه بود…………
بر حسب اتفاق من با پسر سوم این مرد بنام مسیح در دبیرستان همکلاسی بودیم روزی گفت نام مرا پدر تو قبل از تولدم گذاشته ، به منزل که آمدم گفتم آقاجان یکی از همکلاسی ها چنین گفت، !! فرمودند ، همان است که مسیح گفته ودیگرتوضیحی ندادند….!
استخاره
هنگام غروب یکی از روزها درب منزل به صدا در آمد کاسبی از سادات اهل محل بود، گفت با آقا کار دارم، به ایشان اطلاع دادم آمدند آن کاسب تقاضای یک استخاره با قرآن را داشت برگشتند و وضو گرفتند و با قرآن آمدند، استخاره بد آمد، آن سید گفت خواهش می کنم یک استخاره دیگر، گفتند تقاضای بی موردی است و تو گاوی را که می خواهی بخری صلاح نیست.
آن مرد گفت آقا آن گاو شیرده بزرگی است لری آورده و چون محتاج است به قیمت ارزان می فروشد، اینرا بگفت و برفت.
فردا صبح زود درب منزل بصدا در آمد ، اینبار هم من در را باز کردم سید بود پریشان با چشمان پر اشک ، گفت آمده ام از آقا عذر خواهی بکنم، دیشب گاو را خریدم و اکنون که برای سرکشی و دوشیدن شیرش به طویله رفتم مار او را زده بود، اینقدر باد کرده که بایستی لاشه او را تکه تکه از طویله بیرون بیاوریم، باو گفتم پیغام شما را بایشان می دهم و درب را بستم.
فرار دزدان
اواسط مرداد ماه بود حدود یک بعد از ظهر مرا صدا زدند و گفتند فورا کلید باغ را بیاور دستورشان را اجرا کردم، با سرعت از منزل خارج شدند بدنبالشان رفتم برگشتند و مرا دیدند گفتند تو در این هوای داغ کجا می آیی گفتم من هم می خواهم به باغ بیایم.
او با قدمهای بلند راه می رفت و من به دنبالش می دویدم ، به پشت دیوار باغ مرا با علامت اشاره دعوت به سکوت نمود درب باز بود وارد شدیم، در وسط باغ دو مرد بلند قامت ایستاده بودند، چشمشان که به ما افتاد فرار نمودند و از دیوار باغ همسایه به درون آن جستند، کمی به جلو رفتیم تل بزرگی از انگور روی هم انباشته شده بود و دو ظرف چوبی مخصوص حمل هم پر بود، آن دو ظرف را خالی کردند و به بیرون باغ بردند، کشاورزی همراه الاغش در حال عبور بود سلام کرد. باو گفتند این دو ظرف را برروی حیوانت اشگنه کن و…..پشت دیوار قرشگاه بگذار صاحبش آنها را می برد، آن مرد اطاعت کرد.پدر درب باغ را بستند بطرف شهر روانه شدیم،
در چند متری منزل، دو برادر سالمند در یک خانه سکونت داشتند که از قدیم این دو رعایای ما بودند.پدر گفت برو به آنها بگو انگورهای باغ را چیده ایم به منزل بیاورند، یکی از آنها که پشت درب آمد از گفته من ناراحت شد که چرا در این گرما شما زحمت کشیده اید، این وظیفه، ما بود آن دو برادر تا نزدیک غروب انگورها را آوردند و آن سال بیش از هر سال دیگر کشمش سبز فراوانی داشتیم
نجات کودک ۷ساله چند دقیقه قبل از مرگ
در نزدیکی منزل، کنار مسجد جوان پینه دوزی مغازه کوچکی داشت او یک برادر ۷ ساله که باو کمک می کرد و با کمی فاصله کنار برادرش بر روی کرسی پای کوچکی نشسته بود و تغار آبی هم در جلو او قرار داشت پر از تکه های پوست و گلوله های نخ که نخها را موم کشی و آماده می نمود آنروزها همه گیوه بپا می کردند که واکس آن گل سفید بود.
در یک عصر پائیزی که شب قبل باران مختصری هم باریده بود تازه از مدرسه برگشته بودم. پدربا شتاب بدرب اطاقم آمدند و گفتند زود باش کفشهایت را بده پینه دوز گل سفید بزند، گفتم پریروز گل سفید زده است، فرمودند معطل نکن اگر گفت گل سفید ندارم این دو ریالی را باو بده و بگو دایی قدیر بقال سر خیابان دارد.
با اکراه و اخم پول را به برادر کوچکش داد و گفت یک ریالش را از مغازه سر خیابان پودر گل سفید بخر. آن کودک برای خرید چند متری بیشتر نرفته بود که صدای مهیب و ریزش بخشی از سقف مغازه مرا به وحشت انداخت، کمی ریزه های کلوخ به سر و رویم که بیرون مغازه ایستاده بودم ریخت.
گرد و خاک فضای مغازه را چنان پر کرده بود که هیچ چیز دیده نمی شد لحظه ای صبر نمودم آسمان را از سقف فرو ریخته مشاهده کردم، کرسی پای بچه زیر آن توده فرو ریخته مدفون شده بود، خاک تمام وجود پینه دوز را پوشانیده اما سالم می نمود فقط چند قطره خون در پیشانی او دیده می شد و چشمان بهت زده اش که به من خیره نگاه می کرد، به منزل برگشتم و خواستم توضیح بدهم که لازم ندانستند….
طی الارض ابوالمعارف
چند سال پیش پیرمردی بنام آقای قدیمی از فامیل دور، آدرس برادرم را در تهران از آشنائی میگیرد و به منزل او می رود، و می گوید سالهای متمادی است که در تهران ساکن می باشم، امانتی نزد من است آمده ام مسترد کنم . چنین ادامه می دهد، در جوانی نزد پدر شما صرف و نحو می خواندم یک روز که برای درس مراجعه نمودم درب منزل باز بود، هرچه کوبه را به صدا در آوردم کسی جوابم نداد. وارد حیاط خانه شدم و استاد را صدا می کردم بی نتیجه بود، اطاقی که در آن درس می خواندم درش باز بود، وارد آنجا شدم کسی نبود کمی نشستم و کتابم را نگاه کردم ، خبری نشد. گفتم نکند داخل صندوق خانه بخواب رفته باشند ، آنجا را هم نگاه کردم چیزی نبود دوباره نشستم و پیش خود فکر می کردم چه شده ، که ناگاه استاد را با لباس و عصا در آستانه درب صندوق خانه مشاهده کردم ، از جا پریدم سلام کردم و گفتم من الساعه داخل این پس اطاقی را دیدم شما آنجا نبودید، جوابم سکوت بود، با اصرار زیاد و تعهد به اینکه تا ایشان در قید حیات می باشند موضوع را به کسی نگویم ، فرمودند ساعتی پیش به نجف رفتم و اکنون برگشته ام ایشان یک انگشتری به من دادند و گفتند اینرا به پسر ارشد من می دهی و از او بپرس در آخرین لحظه قبل از فوت چه گفته اند؟ مادرم می گوید فرزند بزرگتر ایشان در مسافرت بود و اکنون در اصفهان ساکن است اما بقیه فرزندان لحظه مرگ کنار پدر بودند، فرزند دوم نورالله می گوید، گفتند درویش آمد ما رفتیم….. قدیمی انگشتر را به او می دهد.
پیشگوئی جنگ جهانی اول و دوم که دقیق بوده و جنگ جهانی سوم که تاریخش را به ما نگفتند ، اما تاکید نمودند که ۷/ ۱ جمعیت جهان زنده می مانند.
پیشگوئی حکومت روحانیون
چهل سال قبل از انقلاب اسلامی حکومت روحانیون را بر کشور ایران پیشگوئی کرده اند……
پیشگوئی ادامه حکومت شاه به مدت ۲۵ سال دیگر
حدود دو ماه قبل از وفات در اوج مبارزات ملت ایران به رهبری دکتر محمد مصدق که پایه های رژیم شاه به شدت متزلزل شده بود پاسی از نیمه شب تعداد زیادی اعلامیه نهضت ملی را در دبیرستانی که تحصیل می کردم دور از چشم سرایدار پیر پخش نمودم و شعارهائی هم به دیوار ها نوشتم فردای آن روز کنار حوض خانه در خود فرو رفته بودم، دستی به پشتم خورد، پدرم بود.
گفت:با شاه مخالفت می کنی او بیست و پنج سال دیگر حکومت می کند.
این را بگفت و به سرعت برفت من که بشدت عصبانی شده بودم گفتم آقاجان ۲۵ روز دیگرش را هم قبول ندارم، شاه از ایران گریخت و با کودتای امریکائی ۲۸مرداد برگشت و ۲۵سال دیگر حکومت کرد.
دیدار و گفتگو از راه دور
حاج سید یحیی علوی تعریف می کند:
روزی به خانه شما آمدم خواهرم پریشان و گریان بود. از او علت را پرسیدم گفت: عبدالله پانزده روز پیش برای ثبت نام دانش سرای مقدماتی به اصفهان رفته و هیچگونه اطلاعاتی از او نداریم. و این اولین مسافرت او از شهرضا می باشد.
آقای زاهد که متوجه ناراحتی خواهرم شده بود دستور داد طشت آبی در گوشه حیاط خانه زیر ناودان ببرم.دستورشان را اطاعت کردیم.خواهر هم آمد آقای زاهد به من گفتند داخل ظرف را نگاه کن و شروع به خواندن دعا کردند.
ناگهان عبدالله در ظرف آب پیدا شد. با تعجب گفتم عبدالله…!!!
خواهر گفت کجاست گفتم با چند نفر همسن و سال خودش زیر سایه درختی مشغول صحبت می باشد. پس از یک سری گفتگو خیال خواهر راحت شد.
آقای زاهد گفتند: فردای خودم به اصفهان می روم. ایشان به دفتر دانش سرا می رود.
مسئولین از دیدن و شنیدن بیانات ایشان تجلیل و اظهار ارادت می کنند و بدینسان عبدالله هم در دانش سرا مورد عنایت مسئولین قرار می گیرد. چون در کنکور هم رتبه اول شده بود.

غروب غم انگیز
سر انجام بعد از ۸۲ سال عمر خورشید روان این حکیم عارف روز جمعه نوزده تیر ماه ۱۳۳۲ شمسی در زادگاهش شهرضا غروب نمود و در ساختمان غربی امامزاده شاهرضا به خاک سپرده شد.
که منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخری.
منبع: سایت گنج نهان
تهیه و تنظیم: فریادرس گروه حوزه علمیه

همچنین بخوانید:

پاسخ دهید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.

سوال امنیتی: