سرویس: تولیدی ۱۹:۰۳ - سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹

حجت الاسلام و المسلمین عباسعلی الصاق:

گفت و گو| کوچه های باریک و کاهگلی خبر می دهند/ عمامه هم نمی توانست ببندد/عمده اصلی مشکلات شهرضا این است که جوانانش را نشناخته

شهرضانیوز- حرکت عظیم کمک مردم به مردم را در بعضی از مجموعه های کوچک شهرستان می توان بچشم دید. مهد قرآن شهرضا، مجموعه ای که نزدیک به ۵۰۰خانواده را کمک هزینه و ارزاق می دهد. گفت و گوی زیر با حجت الاسلام و المسلمین عباسعلی الصاق می باشد که از چگونگی راه اندازی این مجموعه با ما سخن می گوید.

در کوچه و پس کوچه های باریک با خانه های کاه گلی در یک محله قدیمی، روز های یک شنبه و پنج شنبه هر هفته جمعیتی جمع می شود. با نگاه اول شاید به ذهن هر بیننده ای، وجود یک مسئول بلند مرتبه در یک خانه کاه گلی تصور می شود اما در این خانه کاه گلی خانواده ای هستند که به ۵۰۰خانواده کمک می کند. فقط یک خانواده قرآنی…

 

آقای الصاق چطور شد که یک مجموعه قرآنی، با ۲۰نفر حافظ قرآن به فکر کمک به خانواده های فقیر افتاد؟

بسم الله الرحمن الرحیم.

کلاس های قرآن را که شروع کردیم، نوجوانان دختر و پسر با مادرانشان برای ثبت نام می آمدند. بعضی از این نوجوان ها را من دیدم که لباس های کهنه و پاره پوشیده اند و حتی بعضی از آنها به دلیل اینکه از کفش خوبی برخوردار نبودند، انگشت و پاشنه پای آنها سیاه و خاکی و زخمی بود. من بسیار متعجب شدم و با  کاوشی که بر روی خانواده های این محله انجام دادیم، فهمیدم خیلی از آنها نان شب که پیشکش، نان روز را هم ندارند بخورند. من بسیار متعجب شدم، چراکه محله ای  در وسط شهر از شرایط بد اقتصادی به سر می بردند.

تصمیم گرفتیم که از خیرین شهر کمک بگیریم و خانواده هایی که نیازمند هستند، کمکی کوچک کنیم. این حرکت باعث شد تا ما تا به اکنون این کار را ادامه دهیم.

 

شما یک خاطره ناب از نحوه ملبس شدنتان دارید، او را برایمان تعریف می کنید؟

حاج غدیرعلی ممیز معروف به حاج آقا ممیز یکی از علمای بزرگ و صاحب نفس شهرضا، اهتمام بسیار بالایی برای طلبه ها و تبلیغ حوزه علمیه میان جوانان داشتند.

حاج آقا ممیز را همه می شناختند. صغیر و کبیر این شهر می دانستند که ایشان دست به خیر هستند و بسیاری از مشکلات مردم و جامعه را حل می کنند. کودکان بسیاری می ایستادند که ایشان از مسجد بیرون بیایند و به ایشان سلام کنند.

 

یادم هست که در میان طلبه های تازه وارد، از منزلت و شأن لباس روحانیت می گفتند و آنها را تشویق به  پوشیدن لباس طلبگی می کردند.

خوب طلبه هایی هم که وقت ملبس شدنشان رسیده بود، ایشان تذکر می دادند که لباس روحانیت بپوشند.  یکی از افرادی که زیاد مورد تذکر قرار می گرفت بنده بودم. هر وقت که ما ایشان را از دور می دیدیم خودمان را پنهان می کردیم که در نظرشان نباشیم. چون اگر می دیدند، از ما درخواست ملبس شدن می کردند و اگر ما را می دیدند می گفتند: شما را نفرین می کنم.

من آنروز در سازمان تبلیغات قسمتی از فعالیت های اداری طلبه ها را انجام می دادم. چند باری حاج آقا ممیز مرا دیدند و گفتند: من تو را نفرین می کنم. بنده وقتی این سخن را از ایشان شنیدم ترسیدم. فکری کردم و خدمت ایشان رفتم و گفتم: حاج آقا حالا که شما اصرار بر ملبس شدن بنده دارید، مشکلی نیست ، اما یک شرط دارد، شرط آن هم این است که به دست رهبری ملبس بشوم. چون می دانستم اگر هر عالم یا مراجعی را نام ببرم ایشان سریع هماهنگی های لازم را می کردند و من خودم یکی از آرزوهایم این بود که حضرت آقا را زیارت کنم.

ایشان فکری کردند و با لبخند گفتند حالا شرط هم می گزاری ؟

یک روز که در سازمان تبلیغات بودم، مأموریت پیدا کردم که به تهران بروم و از حاج سید ابوالحسن نواب یک بودجه ای برای طلبه ها بگیرم و در امور تبلیغ اسلام در روستاها هزینه کنیم.

در اوایل ذی الحجه بود که من تهران رفتم تا این بودجه تبلیغی را از آقای نواب بگیرم. تا آقای نواب بنده را دیدند گفتند حاجی به من زنگ زدند و گفتند الصاق می آید آنجا، شما هماهنگی کنید تا الصاق برود خدمت رهبری و آنجا ملبس شوند.

من وقتی این موضوع را شنیدم شوکه شدم، چراکه اصلا ما خبری از آمدن به تهران به حاج آقا ممیز نداده بودیم. جریان را من به حاج آقای نواب گفتم. ایشان سریع تلفن را برداشتند و برای عید غدیر از دفتر رهبری یک نوبت برای ما گرفتند.

من هاج و واج داشتم نگاه می کردم که آقای نواب یک کاغذی به دستم دادند که روز عید غدیر که حدود ۱۰ روز آینده می شد برای ملبس شدن به دست رهبری به آنجا بروم.

من ده روز بیشتر فرصت نداشتم و حتی نمی توانستم یک عمامه هم برای خودم بپیچم.

کم کم خودم را آماده کردم و در روز غدیر سر موعد به تهران رسیدم. وارد مجلس که شدم، دیدم از کشورهای مختلف طلبه های بزرگی آمدند که در میان آنها دو نفر از آنها ایرانی بودند. یکی شان حقیر بودم.

این بزرگوارانی هم که از کشورهای دیگر آمده بودند هر کدام پنج جلدی کتاب نوشته و برای هدیه به رهبری آورده بودند. من هم خودم بودم و خودم .

 

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که این عمامه از سرم باز شد. نگاهی به اطرافم کردم به کنار دستیم گفتم این عمامه را برایم ببند

در آن موقع من بلد هم نبودم حتی یک عمامه ببندم. این بزرگوار  به سر زانویش یک عمامه بست و به ما داد، وقتی بر سرم گذاشتم از سرم رد شد و به گردنم افتاد. دفعه بعد کمی محکم تر بست تا اینکه بلآخره به سرم آمد.

رهبری آمدند، مجلس در ابهت این مرد فرو رفت. جلسه شروع شد، حضرت آقا یک صحبت کلی با همه ما کردند و  بعد هر فرد را متناسب با خودش ، سفارشاتی کردند.

 با شما هم صحبتی کردند ؟ از شما چه خواستند؟

ایشان به عربی از من سوال کردند که از کجا آمده اید؟ گفتم از قمشه. نام قدیمی شهرضا، قمشه بود که بین علمای دین این نام از شهرت بالایی برخوردار است. حضرت آقا با لبخندی به من گفتند حاج شیخ عبدالرحیم ملکیان هستند؟

گفتم : بله

ایشان گفتند سلام من را برسانید و بگویید دو بیت شعری که  اول کتاب من نوشتند، من بیاد دارم. بگویید به دیدار ما بیایند چراکه برای من مقدور نیست به خدمتشان برسم.

در ادامه صحبت ها، حضرت آقا چند مورد خصوصی به من متذکر شدند. اول اینکه، الصاق شوید به علم،  دوم کمک به خلق خدا و این مورد بسیار مهم است. من پیش خودم گفتم ای داد بیداد ما کجا و کمک به مردم کجا.

همین که صحبت حضرت آقا تمام شد، در آخر  یک مصافحه با آقا انجام دادیم و من به ایشان گفتم: آقاجان این مواردی که گفتید نیاز به دعای شما دارد . این موارد دعای شمای ولی فقیه را می خواهد.

ایشان گفتند از خدا بخواهید ، خدا کمک می کند. اما بروید دنبالش

حالا چندین سال می گذرد و  این مجموعه که الان دارد کار می کند و به قشر نیازمند جامعه کمک می شود اول عنایت خداوند متعال بوده و بعد خاصه دعای حضرت آقا است.

 

راستی پیام حضرت آقا را به حاج آقا ملکیان رساندید؟ چه شد؟

بله. من به خدمت حاج شیخ عبدالرحیم ملکیان رسیدم و به ایشان گفتم و یک هماهنگی با آقای نواب صورت دادیم تا ایشان خدمت رهبری رسیدند.

 

مهد قرآن از جای دولتی حمایت می شود؟

خیر. الان به برکت دعای رهبر عزیزمان و همچنین عنایت ویژه اهل بیت به این مجموعه، ما حدود ۶۰۰ خانواده را ارزاق می دهیم و بستری فراهم کردیم تاحدودی از مشکلات مالی آنها کم کنیم.

وقتی که شروع به کار کردیم تنها بعضی از نیازمندان را در حد تهیه یک بسته ارزاق کمک می کردیم الان اما به حول قوه الهی و با کمک خیرین ، از این فراتر رفتیم و مهد قرآن، تهیه جهیزیه، اشتغال و … را برای افراد نیازمند فراهم کردیم.

 

وقتی وارد مجموعه شدیم، تابلوی خیریه ای زدید،چرا؟

ما اینجا تابلوی خیریه نزدیم، فقط یک تابلو هست و آن هم تابلویی که بر روی آن نوشته مهد قرآن کریم . ما این مهد را هم به ثبت نرساندیم.

اگر می خواستیم اینجا را به ثبت برسانیم، نیاز به تشکیل هیئت امنا و هیئت مدیره بود که برای کمک باید ما اجازه ها می گرفتیم که آیا به فلانی کمک کنیم یا نکنیم. ثبت ما پیش خداوند است.

 

مگر کار سازمان یافته و دارای یک هیئت مدیره مشکلی دارد؟

به نظر من این هیئت مدیره و این دست چارت ها مانع هستند و اصل کار را در مواقعی زیر سوال می برند. اگر مجموعه ای این چارت و قوانین را ملاک اصلی قرار داد دیگر به فکر مردم نیست. یا به فکر خودشان هستند یا به فکر خود مجموعه.

 

مشکلی که در حال حاظر این خانواده ها دارند و هنوز حل نشده چیست؟

موبایل هایی که وجود دارد. الان معضل بزرگی برای قشر نیازمند جامعه درست کرده است. اکثر این خانواده ها موبایل هایی که دارند از این مدل ساده نوکیا می باشد. خیلی از این فرزندان خانواده ها ترک تحصیل کردند. در این فضا هم که نمی شود رهایشان گذاشت. این خرجی است که بر این خانواده ها تحمیل شده است.

خیلی از بچه ها مردود می شوند. خیلی از این خانواده ها، فرزندانشان را به خانه همسایه و فامیل می فرستند که این مسئله بعد از چند روز ریشه اختلافات است.

 

فرهنگ شهر را چطور می بینید؟

از آن موضوعاتی است که نمی توانیم حرفش را بزنیم. این روستا ها و شهر های اقماری که در شهرستان شهرضا وجود دارد، در امور فرهنگی، فقیر است. پیشنهادی که می کنم توسعه ی فرهنگ اسلامی ایرانی توسط پایگاه های بسیج است.

من گاهی اوقات می بینم در بعضی از این پایگاه ها جوانان خوب و شاخصی وجود دارند که این جوانان می توانند یک شهر را به توسعه فرهنگی و اقتصادی برسانند اما به آنها بهاء داده نمی شوند. بعضی از مساجد هستند که اندیشه های سنتی و هیئت امنایی مساجد، جوانان را زده کرده و آن مسجد را به خانه سالمندان تبدیل کرده. عمده اصلی مشکلات شهرضا این است که جوانانش را نشناخته.

نویسنده: عباس علی صدری

پاسخی بگذارید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.