سرویس: خواندنی ۲۰:۵۵ - پنج شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

علی آتش روزه را با نمک افطار کرد.

خورشید گرم عراق رو به اُفول می نهاد…

خورشید گرم عراق رو به اُفول می نهاد همان خورشیدی که روزگاری اجازه یافت تا راه رفته را به دیدار علی بازگردد. کسی چه می داند شاید هم آن شب سریع تر از قبل چهره در نقاب تیره شب کشید تا نبیند تیرگی جهالت و نامردمی و غَدر انسان نماها را.
و علی آتش روزه را با نمک افطار کرد دست به سمت نمک می برد و بر تکه ای نان خشک می ریخت اما از نمک هایی که بر دل ریشش نهاده بودند تنها ذکر خدا و استعانت از او را بر لب داشت. کوله بار مهربانی اش را بر دوش کشید در روزگاری که دیگر حاکمان کوله بار سکه هایشان چشم نوازی می کرد او از سهم خودش به فقیران می بخشید. او به ملاقات خرابه های یتیمان میرفت زیرا که می دانست پس فردا شب میهمان خانه او خواهند بود. ستارگان دل از دیدارش بر نمی کَندند و غرق در تماشایش بودند که هاتفی در دلش نجوا کرد که هنگامه نماز شب و دیدار معشوق فرا رسیده است و علی مستانه در نماز غرق عشق ورزی با معبود گشت آن گونه که گر تیر کین بر قامتش می نهادی مهر خدا را از دلش بیرون نتوان کرد.
چه دردها داشت مناجات آن شبش. درد فراق فاطمه پهلو شکسته یا قلب شکسته خودش از بی وفایی امت. درد تنها گذاشتن زینب و حسین در نینوا یا درد تیرهای نشسته بر پیکر حَسن. او تمام دردها را در ذهن مرور میکرد و میگریست. نمیدانم از فراق یاران بود یا شوق دیدار معبود. آن گاه قدم به سوی مسجد نهاد. پرندگان بار دیگر او را بدرقه کردند و بوسه بر پاهایش نهادند و پر گشودند تا او را از رفتن منصرف کنند حلقه در دامن گیرش شد چرا که او هم دل از علی نمی کَند اما او به دیدار حق می رفت. ناله های چاه پر شده از اشک های علی آن شب التماس ماندن بر لب داشت اما علی استوارتر به سوی رستگاری گام بر می داشت. به مسجد که رسید قاتلی را دید که زمانی به دست خویش به او قرآن آموخته بود اما آن ملعون نوری از قرآن در دل سیاهش باقی نمانده بود سینه بر خاک نهاده بود چرا که شرم از دیدن چهره علی داشت. بانگ سوزناک اذان در مسجد پیچید و سوز دل علی بیشتر شد( الله اکبر) الله اکبر از توصیف بزرگی خدا که مولودش را در کعبه نهاده بود و امشب با سر شکاف یافته او را به دیدار فرا میخواند. ( اشهد ان محمدا رسول الله) همان پیامبری که بخاطر دعوت مردم به سوی خیر و سعادت و دفاع علی از او اکنون کینه ها بر دل سیاهشان باقی مانده بود. ( حی علی الصلاه) و علی به محراب نماز ایستاد جایی که میدانست جایگاه معراج اوست( حی علی الفلاح) آن شب، شبِ رستگاری بود و علی قرار بود که رستگارترین باشد در نماز ( لا اله الا الله) در آن محراب تنها علی بود و خدا و فرشته هایی که بر جانمازش بال گسترده بودند و علی نماز بی پایانش را آغاز کرد. قاتل می دانست که تنها در نماز است که می تواند از چشم های حیدر کرار شرم نکند. در نماز است که علی به جای دست بردن به سمت ذوالفقار دست به نگین انگشتری می بَرد. قاتل شمشیر را بالا برد. تا بالای سرش تا فرو کوبد بر سر مردی که سرور مردان بود. شمشیری که آکنده از زهر بود اما نمی دانست که دل علی سالهاست که از زهر جهالت مردم می سوزد. ضربه زد. شمشیر که بر سر علی کوبیده شد زمین و زمان فریاد کشید که ای مرادی به مرادت رسیدی اما تو آتش دوزخ بر سر خود کوفتی که علی نجوا می کند فُزتُ و رَبِّ الکعبه
قامت بو تراب، پهلوان خیبر نقش بر زمین گشت و خون از دل خونینش بر بالهای فرشتگان جانمازش چکید.
آن شب علی پا بر زمین می کشید. کفش های وصله دارش بر خاک کوفه به نرمی قدم بر می داشت و حسن و حسین زیر بازوی پدر گرفته او را تا خانه می بردند. از پیراهن بلندش خون بر زمین می چکید و پاهای بی رمق علی، نایِ راه رفتن نداشت به منزل که رسید ایستاد تا زینبش، دختر جفا بینش شکستن کمر او را نبیند آن گونه که شکستن پهلوی مادر دیده بود. با فرقی شکافته شکاف در را گشود و در بستر آرمید. نگاهی به ذوالفقار انداخت و رو به حسن گفت عدالت این است که تنها با یک ضربه او را قصاص کنی همان گونه که او تنها یک ضربه برمن کوبید. که
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا
خورشید، شرمناک نقاب را کنار زد و صدای عاشقان علی در کوفه طنین انداز شد که هر که حقی از علی بر گردن داد امشب به دیدارش بیاید که او در بستر بیماریست. یتیمان آمدند فقیران آمدند اما دیگر دیر شده بود و علی به دیدار حق شتافته بود. ظرفهای شیر بر زمین ریخته شد و خانه علی آن شب جوی های بهشتی را به سُخره گرفت چرا که علی به آرزویش رسیده بود اما
بِأَیِ ذَنبٍ قُتِلَت

پاسخی بگذارید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.