سرویس: اجتماعی ۱۹:۱۷ - پنج شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

خواندنی| تلنگری به انسانیت

لباسشون ساده و معمولی بود در میان آنهمه خطر اما کسی ندید ، جز خدایی که به کرامتش” شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد” .

این روزا وقتی صحبت از جلوه های ایثار و گذشت و انسانیت میشه،چهره مهربون سفیدپوشانی رو مجسم میکنیم که با ماسک و کلاه و لباسی سرتا پا سفید یا آبی و نقابی شیشه ای بر صورت پا به پای بیماران لحظات سخت و سنگین مبارزه با کرونا ویروس منحوس را سپری میکنن ، سفید پوشانی که در خط مقدم جبهه سلامت قسم یاد کردن کنار مردم بمونن و کمک کنن تا سلامتشونو دوباره به دست بیارن.

بدون شک این کار انسان دوستانه در قاموس بشریت به یادگار خواهد ماند و جامعه مدیون آنهاست، درست مثل یاد و خاطره دلاورمردای دوران دفاع مقدس که تا پای جان ایستادن و از ناموس وطن دفاع کردن و مردانه جنگیدن و امروز نام نیکشون مایه مباهات ماست.

و اما اگر سری بچرخونیم و منصفانه تر بنگریم ، کم نیستن اینروزها انسانهای شریفی که بی ادعا و بی نام و نشان ، کمر همت بسته ان و در جبهه ای دیگه و به نوعی دیگه حماسه می آفرینن با این تفاوت که شاید در هجمه اخبار و رویدادهای اینروزها کمتر دیده شده یا اصلا دیده نشده اند .

مثل قرمز پوشان آتش نشان شهرداری که اینروزها سنگ تموم گذاشتن و با تمام توان وتمام قد ، برای حفظ سلامتی همشهریان تمام معابر را ضدعفونی کردن و بدون خستگی به استقبال خطری رفتن که پایانش میتونست بیماری مهلکی باشه که جان خیلی از هموطنان عزیزمون رو گرفت.

و یا نارنجی پوشانی که بدون تجهیزات مورد نیاز اولیه ، بدون ماسک فیلتر دار و دستکشهای لاتکس و لباس یکبار مصرف، مستقیم با خطر دست و پنجه نرم می کنن.

جبر زمانه و اقتضای شغلشون اینگونه رقم زده که بی ادعا تر از دیگران و چراغ خاموش ، بروبند و بشویند و گند زدایی کنند، با همان لباس ساده کارگری، با همان لباسی که شرافت و پاک دستیشونو به رخ میکشه ، اونایی که سختی کار را به جون خریدن تا لقمه ای نان حلال بر سرسفره زندگی شون ببرن .

کسی نبود پوست زخم خورده و نمک پاشیده روزگارشونو ببینه ، کسی نبود نگرانشون بشه که جاروی دسته بلندشون منبع آلودگیه ، کسی نبود ببینه چطوری جامانده های بی فرهنگی آدمها را از کنار کوچه ها و خیابانها جمع میکنن که شاید آلوده به کرونا ویروس منحوس بود ، کسی نبود بر چشمان خسته شون نقابی بزنه تا وقتی در سوز سرمای صبحگاهی شورابه اشکی که از جبر زمانه میچکه رو بند بیاره .

لباسشون ساده و معمولی بود در میان آنهمه خطر اما کسی ندید ، جز خدایی که به کرامتش” شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد” .

دلم به درد می آید هر روز که از کنارشون بی تفاوت میگذرم ، کسی با اونا سلفی نگرفت ،، کسی قرنطینه شون نکرد ، کسی ازشون یاد نکرد ، چون بی ادعا بودند و کم توقع .

من اما درد چشمان کارگر سالخورده رو دیدم وقتیکه جاروی دسته بلندش را از خستگی به زمین میکشید دیگر انگار نایی براش نمونده بود ، گذاشت ترک موتورش ، دستکش سیاه و نخ نما شده اش و شالی که بجای ماسک دور دهانش پیچیده بود را در کیسه ای گذاشت و لباس نارنجیش را هم در خورجینش ، بعد کمری راست کرد و شیشه الکل کوچکی در آورد و دستان پر از خستگیش را ضد عفونی کرد ، دستی به موهایش که زیر کلاه نقابدار چپانده بود کشید و چند سرفه خشک کرد ، موتورش را روشن کرد و رفت تا کنار خانواده لقمه ای نان برای رفع خستگی بخورد.

قبل از حرکت ، پیامکهای رسیده روی گوشیش را هم چک کرد :

فردا صبح ساعت …. بیایید باید خیابان … را دوباره سم پاشی کنیم …..

مرد این قصه نگاهی به پیام بانکیش هم انداخت و آهی کشید، موجودی حساب شما ۱٫۲۰۰٫۶۵۰ ریال، امروز ۱۸ فروردینه و تا پایان ماه خیلی مونده، زیر لب آروم گفت : خدایا کرمت را شکر ، رزاق و بنده نواز تویی.

می دونست اینروزها که درآمد شهرداری کاهش پیدا کرده ممکنه حتی تا پایان ماه خبری از حقوق نباشه ، اما نگاهش به آسمون بود و به کرم حق.هیچ چیز مانع وجدان کاریش نبوده و نخواهد بود ، آخه اون نمونه بارز یه مرد بی ادعاست …. خدا حقشش را بما حلال کنه …

آیا در صفحات تاریخ انسانیت ، بندی هم برای ثبت و یادآوری ایثار و از خودگذشتکی این شریف مردان بی ادعا نگاشته خواهد شد????

و این قصه همچنان ادامه دارد …..

تقدیم به آتش نشانان و پاکبانان عزیز شهرم ، خدا قوت

به قلم طیبه السادات رضویان

 

 

اتمام خبر/

پاسخی بگذارید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.