سرویس: تولیدی ۲۰:۲۶ - یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

یک ضرورت برای آنان که می خواهند وجدان داشته باشند مخصوصا مسئولین

کار… کار … کار … کودکان کار

تِق تِق زدنش به شیشه، مرا از دنیایی که در آن بودم اما نبودم بیرون برد، سه بسته دستمال کاغذی توی یک دست و چهارتا آدامس دستِ چندمِ آن ور آبی توی دست دیگرش بود، با همه ی تمنای بچگی فقط یک جمله را تکرار می کرد: “خاله بخر، تورو خدا بخر!”

تِق تِق زدنش به شیشه، مرا از دنیایی که در آن بودم اما نبودم بیرون برد، سه بسته دستمال کاغذی توی یک دست و چهارتا آدامس دستِ چندمِ آن ور آبی توی دست دیگرش بود، با همه ی تمنای بچگی فقط یک جمله را تکرار می کرد: “خاله بخر، تورو خدا بخر!”
نه خاله اش بودم نه مشتری، ساعت ده صبح بود درست وقتی که هم سن و سال هایش سر کلاس درس نشسته بودند و معلم دفتر حضور و غیاب را باز کرده بود…احمدی؟ حاضر، امیری؟ حاضر… اما او غایب بود، نه یک روز، نه دو روز… او از همه ی لذت زنگ های تفریح، شور زنگ ورزش، سرزد از افق خواندن های صبح‌گاه غیبت داشت؛ او هر روز سرچهار راه حاضری می زد، اسم‌ش کودک کار بود بی آنکه خود بخواهد در معرض خطر؛
التماس هایش که تمام شد، پرسیدم:”مگه مدرسه نمیری؟”
چراغ سبز شده بود، باید می رفتم، بوق بوق ممتد ماشین ها، پشت سرم دنیایی از هیاهو بود برای رسیدن به خریدهای شب عید؛ من رفته بودم، ما رفته بودیم او مانده بود و دستمال هایش…

نویسنده : فهیمه جاوری

دیدگاهتان را بنویسید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.