سرویس: تولیدی » یادداشت ۱۹:۵۳ - دوشنبه ۰۷ آبان ۱۳۹۷

یاداشت

تعجبِ عجیب!

تعجبِ عجیب!

 

👜 در پایانه‌ی بیهقی‌ام. بلیت‌به‌دست، به‌سمت اتوبوس راهی می‌شوم. جوانی که حدس می‌زنم شاگردراننده باشد، کنار آن ایستاده است. سلامش می‌کنم و از این‌که اتوبوس را درست سوار می‌شوم، مطمئن می‌گردم. ضمناً از او می‌خواهم درِ صندوق را باز کند تا وسیله‌هایم را درش بگذارم. دوتا ساکم را به او می‌دهم و به‌نشانه‌ی رسید، شماره‌ای می‌گیرم.

 

🎒 می‌خواهد کوله‌‌ام را هم در صندوق بگذارد که می‌گویم آن را با خودم توی اتوبوس می‌برم. می‌پذیرد و محترمانه و اندکی ملتمسانه، تذکرم می‌دهد که اگر می‌خواهم کوله‌ام را بالا ببرم، آن را جلوی پایم بگذارم؛ منظورش این است که مبادا کوله‌ام را که بسیار هم سنگین است، توی جعبه‌ی بالای سرم بگذارم.

 

🙊 حرفش را فوراً می‌پذیرم و طوری که متوجه شود اگر هم نمی‌گفت خودم قطعاً این نکته را رعایت می‌کردم، بله‌حتماًگویان، از پله‌‌های اتوبوس بالا می‌روم. مسافر دیگری که در این حین شاهد مکالمه‌ی من و شاگردراننده است، از این‌که تذکرش برایم بدیهی بوده، بسیار تعجب می‌کند.

 

🚇 صندلی‌ام را پیدا می‌کنم، می‌نشینم، کوله‌ام را جلوی پایم می‌گذارم و بلافاصله، کمربند ایمنی‌ام را می‌بندم. گویا با این کارم تعجب هم‌سفر دیگری را برمی‌انگیزم. چشمْ گرد می‌کند و ابرو بالا می‌اندازد و با حرص می‌گوید: «حرصه‌ات تنگ نمی‌شود؟» آرام نگاهش می‌کنم و به‌نشانه‌ی «نه»، نیم‌لبخندی گوشه‌ی لبم می‌نشانم. سر می‌گردانم، به صندلی‌ام تکیه می‌دهم، هندزفری‌ام را در گوشم می‌گذارم و فایل‌های موردِعلاقه‌ام را پِلِی می‌کنم.

 

📺 حدود دو ساعتِ بعد، هوس کتاب‌خواندن می‌کنم. هندزفری و گوشی را روی پایم می‌گذارم، چند کتاب از کوله‌ام بیرون می‌آورم و سرم را در یکی‌شان فرومی‌برم. قدری که می‌گذرد، شاگردراننده نمایش‌گرهای جلوی مسافران را روشن می‌کند. بعضی‌‌هاشان فیلم‌دیدنشان می‌گیرد. من هم بدم نمی‌آید فیلم ببینم؛ ولی کتابم به جاهای باحال رسیده و به ذهنم مزه کرده. از فیلم‌دیدن منصرف می‌شوم و دوباره نگاهم را به کتابم می‌سپارم.

 

👂🏻 پنچ دقیقه نمی‌گذرد که احساس می‌کنم کسی آقاآقاکنان، صدایم می‌زند. سر بالا می‌آورم. یک خانم مؤدبانه و در حالی که به هندزفری‌ام اشاره می‌کند، از من تقاضا می‌کند که اگر نمی‌خواهم فیلم ببینم و با هندزفری‌ام کار دیگری هم ندارم، آن را به او بدهم تا بتواند با آن فیلم ببیند.

 

🙂 چند لحظه فکر می‌کنم و تقاضایش را مهربانانه رد می‌کنم، و برایش دلیل می‌آورم که این هندزفری را در گوشم کرده‌ام و اگر او هم در گوشش کند، برای هردومان مضر است. او که گمان نمی‌کرد نه بگویم، یکه می‌خورد؛ ولی سعی می‌کند بُهتش را پنهان کند و قضیه را عادی جلوه بدهد. پس با لب‌خندی ملیح، عذر می‌خواهد و تشکر می‌کند. من هم چنان می‌کنم.

 

💪 نفر جلوی من که ظاهراً از رفتار من لجش گرفته، ایثارگرانه و جنتلمنانه، سریع بلند می‌شود و هندزفری‌اش را از کیفش بیرون می‌آورد و دودستی تقدیم آن خانم می‌کند. وقعی نمی‌نهم و مطالعه‌ام را از سر می‌گیرم.

 

👀 چند ساعت می‌گذرد و هم‌چنان دارم می‌خوانم و این هفتمین باری‌ست که شاگردراننده حین ردشدن از کنارم، صفحات کتابم را دید می‌زند. فضولی‌اش برایم مهم نیست و حساسیت به‌خرج نمی‌دهم و به خواندنم ادامه می‌دهم.

 

💃 یک ساعت دیگر هم سپری می‌شود و به اصفهان می‌رسیم. در مسیر اصفهان‌به‌قمشه‌ایم و جز دوسه مسافر، کسی در اتوبوس نیست؛ برای همین، شاگردراننده بلند می‌شود و شروع می‌کند به تمیزکردن صندلی‌ها و شیشه‌های اتوبوس. هرچه به قمشه نزدیک‌تر می‌شویم، به‌شوق اتمام کارش، سرحال‌تر و بذله‌گوتر می‌شود. من هم حالا دیگر نسبتاً خسته شده‌ام و بیش از آن‌که دل به کلمه‌ها باخته باشم، گوش به مکالمه‌ها دوخته‌ام.

 

🗣 جوانک همین‌طور که دارد تندتند پلاستیک‌های زباله‌ی صندلی‌ها را جمع می‌کند، از گپ‌وگفت با راننده غافل نمی‌ماند. از خوش‌وبشِ شنگول‌وارش با راننده معلوم می‌شود آدم خوش‌مشرب و سرزنده‌ای است. راننده هم البته خوش‌خلق است و رفتارش با شاگردش مثل بقیه‌ی راننده‌ها نیست. به‌گمانم باهم نسبت خانوادگی دارند.

 

🤓 حالا جوانک نزدیک من می‌رسد و درحالی‌که پلاستیک صندلیِ کناردستی‌ام را خالی می‌کند، دوباره نگاهی به کتاب‌هایم می‌اندازد و سرخوشانه می‌گوید: «دوباره مهر شد و درس‌وبحث شروع شد، نه؟» با تبسم می‌گویم: «درسی نیست، همین‌جوری می‌خوانم.» وامی‌رود و تعجب‌کنان از کنارم رد می‌شود و مابقیِ صندلی‌ها را تمیز می‌کند.

 

😈 انگار برایش با عقل جور درنمی‌آید که کسی مجبور نباشد و کتاب بخواند. تازه متوجه می‌شوم که علت آن سرک‌کشیدن‌ها خودِ کتاب نبوده، بلکه می‌خواسته از محتوای کتاب بفهمد در چه رشته‌ای تحصیل می‌کنم؛ ولی چون کتاب اصلاً درسی نبوده، چیزی دست‌گیرش نمی‌شده است.

 

👁 احتمالاً دریافتید که در طی این قضایا، دیگران چهار بار از کارهایم تعجب کردند: بار اول، حین گذاشتن ساک‌ها؛ بار دوم، هنگام بستن کمربند ایمنی؛ بار سوم، موقع اجتناب از دادن هندزفری؛ بار چهارم، زمان مطالعه‌ی کتاب‌های غیردرسی.

 

🙇‍♂️ ولی آیا این کارها واقعاً تعجب دارند؟ آیا تعجب آن‌ها عجیب نیست؟ همین کارها را اگر در کشوری جهانِ‌اولی، مانندِ آلمان یا فرانسه یا بریتانیا انجام می‌دادم، آیا باز هم برای مردم آن‌جا این‌چنین عجیب می‌بودند؟ من که گمان نمی‌کنم!

نویسنده:معین پایدار

 

توجه: اصطلاح «حرصه‌تنگ‌شدن» تعبیری قمشه‌ای است برای بازنمودِ حالتی که شخص بر اثر فشارآمدن به اندام‌ها یا مجراهای تنفسی و یا کم‌بود اکسیژن در محیط یا فضا، دچار تنگی نفس یا احساس تنگی نفس می‌گردد.

 

 

همچنین بخوانید:

دیدگاهتان را بنویسید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.